احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٥١ - ياور ابليس در اغوا«زن» است/ بىوفايىهاى زن را قصههاست
شعر
|
يكى چون شود ديگر آيد به جاى |
جهان را نمانند بىكدخداى |
|
نيك مرد از در وى نوميد باز گشت و گفت وفا طلبيدن از زنان و از آتش عمل آب طمع داشتن هر دو يك مزاج دارد. و خوش گفت آن حكيم:
شعر
|
مبادا كس كه از زن مهر جويد |
كه از شوره بيابان گل نرويد |
|
|
دَعْ ذكرَهُنَّ فَلَمَا لَهُنَّ وَفَاءٌ |
ريْحُ الصَّباء وَ عَهْدُهُنَّ سوَاء |
|
|
يَكْسرْنَ قَلبَكَ ثُمَّ لَا يَجْبُرْنَهُ |
وَ قُلُوبُهُنَّ منَ الدَّوَاء خَلَاءُ[١] |
|
پس سوى باغ آمد و گفت اى باغ شورستانى بودى گلستانت كردم و از انواع عمارت چون بوستان بهشت گردانيدم اينك مىروم با من خواهى آمدن؟ يا تو نيز چون زن رقم بىوفايى و بد عهدى بر خود خواهى كشيد؟ باغ به زبان حال گفت اى سليم القلب، كشته ديگران خوردى طمع دارى كه كشته تو نخورند! و ورزيده ديگران برداشتى گمان برى كه ورزيده تو برندارند! مگر گفته حكيم نشنيدهاى كه:
شعر
|
پسر نديدى ورزيده پدر بخورد |
همىخورديم پسروار اگر چه ما پدريم |
|
|
بكاشتند و بخورديم و كاشتيم و خوردند |
چو بنگرى همه برزيگران يكدگريم |
|
برو كه من چون تو هزار مالك ياد دارم و صد هزار بيش خواهم ديد. نيك مرد نوحه و زارى كرد و قطرات اشك بر صفحات رخساره باريد، و گفت بدبخت كسا كه به زخارف دنيا مشغول و مغرور گردد و به مصاحبت ملاهى او ثقت افزايد، چون من وقت فرو ماندگى در به در گردد نه اهل و عيال فرياد او رسد و نه ملك و منال او را به كار آيد.
شعر
|
تا بدانى كه وقت پيچا پيچ |
هيچ كس مر تو را نباشد هيچ |
|
پس پيش مصحف آمد و گفت اى مونس دل درويشان و اى ذكر زبان نيازمندان، سالهاست تا قوت باصره روح من از قرائت توست و قوت دل و قوت نفس من از تلاوت تو. اينك پا افزار سفر آخرت مىپوشم و دستيار من در ظلمت آن راه، نور تو خواهد بود.
[١] - از( وفادارى) زنان سخن مگو كه عهدشان همچون باد صبا قابل اعتماد نيست.
دلت را مىشكنند و در صدد جبران بر نمىآيند و( از آنان انتظار درمان نداشته باش كه) فاقد هر گونه دوا و درمانند.