احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ١٣٩ - مصطفى
[مصطفى ٦ از حارثه تجليل كرد]
٢٢٩-
|
«گفت پيغمبر صباحى زيد را |
كَيْفَ اصْبَحْتْ اى صحابى با صفا [١] |
|
مأخذ اين مطلب روايتى است كه ابو نصر سرّاج در كتاب اللمع، چاپ ليدن، ص ١٣ و ص ١٠٢ و غزالى در احياء العلوم، ج ٤، ص ١٥٧ و ابن الاثير در كتاب اسد الغابة ج ١، ص ٣٥٥ در ذيل حال حارثة بن سراقة بن حارث الانصارى الخزرجى كه در جنگ بدر به شهادت رسيد نقل كرده است و ما اين روايت را از كتاب اخير نقل مىكنيم (با حذف سلسله اسناد)
بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّه ٦ يَمْشى اذاسْتَقْبَلَهُ شَابٌّ منَ الْانْصَار فَقَالَ لَهُ النَّبىُّ ٦ كَيْفَ اصْبَحْتَ يَا حَارثُ قَالَ اصْبَحْتُ مُؤْمناً باللَّه حَقاً قَالَ انْظُرْ مَا ذَا تَقُولُ فَانَّ لكُلِّ قَوْلٍ حَقيقَةٌ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّه عَزَفَتْ نَفْسى عَن الدُّنْيَا فَاسْهَرْتُ لَيْلى وَ اظْمَأْتُ نَهَارى فَكَانِّى بعَرْش رَبِّى عَزَّ وَ جَلَّ بَارزاً و كَأَنِّى انْظُرُ الَى اهْل الْجَنَّة يَتَزَاوَرُونَ فيهَا وَ كَأَنِّى انْظُرُ الَى اهْل النَّار يَتَعَاوُونَ فيهَا قَالَ الْزَمْ عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ الايمَانَ فى قَلْبه
[١].
و اين حديث كه يكى از احاديث چهارگانه بسيار مهمّى است كه معارف صوفيه و عرفا بر آنها مبتنى است در تفسير ابو الفتوح، ج ١، ص ٤٣ نيز نقل شده و مولانا آن را به زيد (ظاهراً زيد بن حارثه) نسبت مىدهد و ابو نعيم اصفهانى در حلية الاولياء، جلد ١، ص ٢٤٢ به معاذ بن جبل. و با مآخذى كه ذكر شد شبههاى باقى نمىماند كه نسبت آن به حارثه صحيحتر است.
[ص ٣٥ قصص مثنوى]
______________________________ [١] مأخذ اين مطالب روايتى است كه در كتاب شريف كافى نقل شده است:
عَنْ إسْحَاقَ بْن عَمَّارٍ قَالَ: سَمعْتُ أَبَا عَبْد اللَّه ٧ يَقُولُ: إنَّ رَسُولَ اللَّه ٦ صَلَّى بالنَّاس الصُّبْحَ فَنَظَرَ إلَى شَابٍّ في الْمَسْجد وَ هُوَ يَخْفقُ وَ يَهْوي برَأْسه مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحفَ جسْمُهُ وَ غَارَتْ عَيْنَاهُ في رَأْسه فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّه ٦ كَيْفَ أَصْبَحْتَ يَا فُلَانُ قَالَ أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّه مُوقناً فَعَجبَ رَسُولُ اللَّه ٦ منْ قَوْله وَ قَالَ إنَّ لكُلِّ يَقينٍ حَقيقَةً فَمَا حَقيقَةُ يَقينكَ فَقَالَ إنَّ يَقيني يَا رَسُولَ اللَّه هُوَ الَّذي أَحْزَنَني وَ أَسْهَرَ لَيْلي وَ أَظْمَأَ هَوَاجري فَعَزَفَتْ نَفْسي عَن الدُّنْيَا وَ مَا فيهَا حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إلَى عَرْش رَبِّي وَ قَدْ نُصبَ للْحسَاب وَ حُشرَ الْخَلَائقُ لذَلكَ وَ أَنَا فيهمْ وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إلَى أَهْل الْجَنَّة يَتَنَعَّمُونَ في الْجَنَّة وَ يَتَعَارَفُونَ وَ عَلَى الْأَرَائك مُتَّكئُونَ وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إلَى أَهْل النَّار وَ هُمْ فيهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرخُونَ وَ كَأَنِّي الْآنَ أَسْمَعُ زَفيرَ النَّار يَدُورُ في مَسَامعي فَقَالَ رَسُولُ اللَّه ص لأَصْحَابه هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بالْإيمَان ثُمَّ قَالَ لَهُ الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَيْه فَقَالَ الشَّابُّ ادْعُ اللَّهَ لي يَا رَسُولَ اللَّه أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَةَ مَعَكَ فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَّه ٦ فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ في بَعْض غَزَوَات النَّبيِّ ٦ فَاسْتُشْهدَ بَعْدَ تسْعَة نَفَرٍ وَ كَانَ هُوَ الْعَاشرَ.
(اسحاق ابن عمار از امام صادق ٧ نقل مىكند كه فرمود: روزى پيامبر خدا ٦ نماز صبح را بجاى آورد، آنگاه متوجه جوانى شد كه در مسجد خواب آلوده است به قدرى كه سرش را نمىتواند نگاه دارد، رنگش زرد شده، بدنش نحيف و لاغر گشته، چشمانش به گودى نشسته است، رسول خدا پرسيد: اى جوان! شب را چگونه بسر كردى؟ جوان گفت: شب را با يقين سپرى كردم.
پيامبر ٦ تعجب نمود و فرمود: هر يقينى حقيقتى دارد، حقيقت يقين تو چيست؟ جواب داد: براستى همين يقين من مرا محزون كرده، خواب شبانه را از من ربوده، مرا از آب و خوراك روز انداخته، ديگر از دنيا و از آنچه در آن است بَدَم مىآيد و بيزار شدهام به اندازهاى كه گويا براستى به عرش خدا مىنگرم كه جايگاهى براى حسابرسى قرار داده شده و همه مخلوقات براى آن محشور شدهاند و من در ميان آنهايم، گويا بهشتيان را مىبينم كه از بهشت بهره مىبرند با يكديگر خوشند و بر سرير تكيه زدهاند، گويا اهل آتش را مىبينم كه در آن عذاب مىشوند و فرياد و ناله آنان بلند است، گويا هم اكنون زوزه آتش را مىشنوم و در گوشم طنين افكنده است.
رسول خدا ٦ فرمودند: اين، كسيست كه خدا دلش را به نور ايمان منور ساخته سپس فرمود: (اى جوان!) اين حالت را در خود نگه دار.
جوان عرض كرد: اى رسول خدا، دعا كن تا با تو باشم و شهادت روزيم شود، پس پيامبر دعا كرد و چيزى نگذشت تا در جنگى همراه با پيامبر ٦ شركت كرد و پس از نه نفر به شهادت رسيد و او دهمين نفر بود.) كافى ج ٢ ص ٥٣ باب حقيقة الإيمان و اليقين ح ٢-
[١] - پيامبر٦ قدم مىزد كه جوانى از انصار جلو آمد. پيامبر فرمود اى حارث، شب را چگونه به صبح آوردهاى؟ گفت در حالى كه به خدا ايمان حقيقى داشتم.
فرمود بنگر چه مىگويى! زيرا هر سخنى را معنى و حقيقتى است. گفت اى رسول خدا، نفْس من از دنيا كناره گرفته است، شب را به بيدارى و روز را به روزه دارى مىگذرانم. و گويى بر عرش خداى- عزّ و جلّ- حضور يافتهام و بهشتيان را كه به ديدار هم جمع آمده و جهنميّان را كه مجتمع شدهاند مىبينم.
پيامبر فرمود اين حال خوش را براى خود نگه دار. سپس رو به اصحاب كرد و فرمود خداوند نور ايمان را در دل اين جوان تابانيده است.