احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ١٣٨ - نقش روم و صيقل چين را ببين
|
بسى راز از آن در نظر باز جست |
نشد صورت حال، بروى درست |
|
|
همين در ميانه يكى فرق بود |
كه اين مىپذيرفت و آن مىنمود |
|
|
چو فرزانه ديد آن دو بتخانه را |
بديع آمد آن نقش فرزانه را |
|
|
درستى طلب كرد چندان شتافت |
كز ان نقش سر رشتهاى باز يافت |
|
|
بفرمود تا در ميان تاختند |
حجابى دگر در ميان ساختند |
|
|
چو آمد حجابى ميان دو كاخ |
يكى تنگ دل شد يكى دل فراخ |
|
|
رقمهاى رومى نشد ز آب و رنگ |
بر آيينه چينى افتاد زنگ |
|
|
چو شد صفه چينيان بىنگار |
شگفتى فرو ماند از آن شهريار |
|
|
دگر ره حجاب از ميان بر كشيد |
همان پيكر اوّل آمد پديد |
|
|
بدانست كان طاق افروخته |
به صيقل رقم دارد اندوخته |
|
|
در آن وقت كان شغل مىساختند |
ميانه حجابى بر افراختند |
|
|
به صورتگرى بود رومى به پاى |
مصقّل همىكرد چينى سراى |
|
|
هر آن نقش كان صفّه گيرنده شد |
به افروزش اين سو پذيرنده شد |
|
|
بر آن رفت فتوى در آن داورى |
كه هست از بصر هر دو را ياورى |
|
|
نداند چو رومى كسى نقش بست |
كه در صيقلى چين بود چير دست |
|
اسكندر نامه نظامى، طبع تهران، ١٣١٦ قمرى، ص ٥٢٨ [ص ٣٣ قصص مثنوى]