احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ١٦١ - قصه باز سپيد و پير زن
نهج البلاغة، ج ٤، ص ٢٧٨، [ص ٤٤ احاديث مثنوى]
[قصّه باز سپيد و پير زن]
٢٦٤-
|
«نه چنان بازى است كاو از شه گريخت |
سوى آن كمپير كاو مىآرد بيخت |
|
اين قصه قبل از مولانا در كتب فارسى شهرت داشته چنان كه در كشف المحجوب به طريق اشارت آمده است: و لا محاله چون باز مَلك بر ديوار سراى پيره زنى نشيند پر و بالش ببرند (ص ٨).
شيخ عطار اين حكايت را به تفصيل به نظم آورده است:
|
مگر باز سپيد شاه برخاست |
بشد تا خانه آن پير زن راست |
|
|
چو ديدش پير زن برخاست از جاى |
نهادش در بَر خود بند بر پاى |
|
|
سبوسى او خوش اندر پيش او كرد |
نهادش آب و مشتى جو فرو كرد |
|
|
كجا آن طعمه بُدْ اندر خور باز |
كه باز از دست شه خورد از سر ناز |
|
|
كژىِّ مخلب و چنگال بديدش |
بدان تا چينه برچيند بچيدش |
|
|
به آخر هم نچيد آن چينه را باز |
به صد سختى تپيدن كرد آغاز |
|
|
همه بالش ببرّيد و پَرَش كند |
كه تا با وى بماند بوك يك چند |
|
|
ز هر سويى در آمد لشكر شاه |
بدان سان باز را ديدند، ناگاه |
|
|
به شه گفتند حال پير زن باز |
كه چون سرگشته شد ز آن پير زن باز |
|
|
شهش گفتا چه گويم با چنين كس |
جوابش آنچه او كرده است از اين بس |
|
و مولانا در غزليّات هم بدين قصّه به طريق اشارت فرمايد:
|
تو باز خاص بُدى در وثاق پير زنى |
چو طبل باز شنيدى به لا مكان رفتى |
|
و در مقالات شمس، نسخه كتاب خانه فاتح استانبول (شماره ٢٧٨٨) آمده است: