احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٠٥ - «ك»
«غ»
(قصّه عثمان كه بر منبر برفت) (٣٥١) (غافلى هم حكمت است و اين عمى) (٣٩٧) (غافلى هم حكمت است و نعمت است) (٣٩٨) (غير اين عقل تو حق را عقلهاست) (٤٩٥) (غير معشوق ار تماشايى بود) (٤٣٩) (غير هفتاد و دو ملّت كيش او) (٣٤٢)
«ف»
(فَازن بالحُرَّه پى اين شد مَثَل) (١١٧) (فتنهها و شورها انگيخته) (٥٠٤) (فردى ما جفتى ما نز هواست) (٥٥٨) (فعل توست اين غصّههاى دم به دم) (٤٩٤) (فعل تو وافى است زو كن ملتَحد) (٤٥٤) (فقر از اين رو فخر آمد جاودان) (٣١٣) (فقر فخرى از گزاف است و مجاز) (١٠٦) (فقر فخرى بهر آن آمد سَنى) (٤٤١) (فقر فخرى را فنا پيرايه شد) (٤٤١) (فهم و خاطر تيز كردن نيست راه) (٢٨)
«ق»
(قاضيانى كه به ظاهر مىتَنَند) (٣٨٦) (قالَ اطعمنى فإنّى جائعٌ) (١٢) (قدر آن ذرّه تو را افزون دهد) (٤٩٢) (قد رجعنا من جهاد الأصغريم) (٦٥) (قرض ده كم كن ازين لقمه تنت) (٤٣٠) (قصد جفت ديگران كردم ز جاه) (٥١٤) (قصّه آن آبگير است اى عنود) (٣٨٦) (قصّه اصحاب ضروان خواندهاى) (٢٥٦) (قصّه راز حليمه گويمت) (٣٦٠) (قصّه عثمان كه بر منبر برفت) (٣٥١) (قوّت از حق خواهم و توفيق و لاف) (٦٦) (قول بنده ايش شاء اللَّه كان) (٤٩٢) (قول پيغمبر شنو اى مجتبى) (٢٥٧) (قول پيغمبر قبولُه يُفرض) (٢٧٥) (قوم ديگر سخت پنهان مىروند) (٣٠٧) (قوم گفتندش كه كسب از ضعف خلق) (٤٤) (قوم يونس را چو پيدا شد بلا) (٤٦٢)
«ك»
(كار كوثر چيست كه هر سوخته) (٥١٦) (كافران اندر مرى بوزينه طبع) (١٨) (كاله حكمت كه گم كرده دل است) (٢١٩) (كان چه جاهل ديد خواهد عاقبت) (٢٩٤) (كان رسول حق بگفت اندر بيان) (٥٨٩) (كان للَّه بودهاى در ما مضى) (٣٤٣) (كان للَّه دادن آن حبّه است) (٣٩٨) (كاو چه آميزد ز اغراض نهان) (٢٢) (كاو نبى وقت خويش است اى مريد) (٤٤١) (كاى خدا تو منفقان را ده خَلَف) (١٦٤) (كاى خدايا منفقان را سيردار) (٩٩) (كاى رهاننده مرا از وصف زشت) (٢٣٦) (كاى محبّ عفو از ما عفو كن) (١٣٤) (كاين تأنى پرتو رحمان بود) (٤٢٦) (كاين سه را خصم است بسيار و عدو) (٥٢) (كرد خدمت مر عمر را و سلام) (٧٢) (كرد مردى از سخنرانى سؤال) (٥١٣)