احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٦ - «بود بازرگان و او را طوطيى»/ با سليمان گفت مرغك راز خويش/ بشنو از عطار اينك قصه را
باز كردم، دانه بديدم. چشم عبرت باز نكردم تا دام بديدمى به طمع دانه در دام شدم.
به دانه نارسيده در دام افتادم. پايم به دام بسته شد و دانه به دست نيامد. چنين باشد (پروانه به طَمْع نور در نار افتاد، چون مرغ به طمع دانه در دام آيد) صيّاد مرا بگرفت از جفت و بچه جدا كرد و به بازار آورد. اين مرد مرا بخريد و در زندان قفس باز داشت من از سوز درد فرقت ناليدن گرفتم. او از سر غفلت و شهوت سماع مىكرد. و از درد من غافل و بىخبر:
|
از درد دل محبّ حبيب آگه نيست |
مىنالد بيمار و طبيب آگه نيست |
|
آن مرغك بيامد مرا گفت اى بىچاره، چند نالى كه سبب حبس تو اين ناله تو است. من عهد كردم كه تا در اين زندان باشم نيز ننالم. سليمان- ٧- بخنديد و مرد را گفت اين مرغك مىگويد عهد كردهام كه تا در زندان باشم نيز ننالم. مرد قفس پيش خواست و در او بر كشيد و مرغ را رها كرد و گفت من اين را از براى آواز دارم چون مرا بانگ نخواهد كرد او را چه خواهم كرد. تفسير ابو الفتوح، ج ١، ص ٤٥٩ و شيخ عطّار در اسرار نامه اين حكايت را به شكلى كه با گفته مولانا نزديكتر است به نظم آورده گويد:
|
حكيم هند سوى شهر چين شد |
به قصر شاه تركستان زمين، شد |
|
|
شهى را ديد طوطى همنشينش |
قفس كرده ز سختى آهنينش |
|
|
چو طوطى ديد هندو را برابر |
زبان بگشاد طوطى همچو شكر |
|
|
كه از بهر خداى اى كار پرداز |
اگر وقتى به هندوستان رسى باز |
|
|
سلام من به يارانم رسانى |
جوابم باز آرى گر توانى |
|
|
بديشان گوى كان مهجور مانده |
ز چشم همنشينان دور مانده |
|
|
به زندان قفس چون سوگوارى |
نه همدردى ورا نه غم گسارى |
|
|
چه سازد تا رسد نزد شما باز |
چه تدبير است گفتم با شما راز |
|
|
حكيم آخر چو با هندوستان شد |
بر آن طوطيان دلستان شد |
|
|
هزاران طوطى دل زنده مىديد |
به گرد شاخهها پرنده مىديد |
|
|
گرفته هر يكى شَكَر به منقار |
همه در كار و فارغ از همه كار |
|
|
فلك سر سبز عكس پرّ ايشان |
مگس گشته هماى از فرّ ايشان |
|
|
حكيم هند آن اسرار بر گرفت |
غم آن طوطى غمخوار بر گفت |
|
|
چو بشنودند پاسخ نيك بختان |
در افتادند يكسر از درختان |
|