احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢٣ - ليلى ومجنون
اشاره است به حديث ذيل: [١]
النَّومُ أَخُو الْمَوْت وَ لَا يَمُوتُ أَهْلُ الْجَنَّة.[١]
جامع صغير ج ٢ ص ١٨٨ و بدين صورت در كنوز الحقائق، ص ١٤١ ديده مىشود:
النَّوْمُ أَخُو الْمَوْت وَ أَهْلُ الْجَنَّة لَا يَنَامُونَ وَ لَا يَمُوتُونَ[٢].
[ص ٥ احاديث مثنوى] ... مصراع اول آن ترجمه اين بيت است از زهير بن ابى سُلْمى شاعر معروف عرب:
|
صَحَا الْقَلْبُ عَنْ سَلْمىَ وَ أَقْصَرَ بَاطلُه |
وَ عُرِّىَ أَفْرَاسُ الصِّبَا وَ رَوَاحلُه[٣]. |
|
كه عبدالقاهر جرجانى، آن را تمثيلى براى ترك و اهمال ميل و عشق، دانسته است.
(اسرار البلاغه، طبع استانبول، ص ٢٦، ٤٥) [ص ١٨٥ شرح مثنوى]
[ليلى ومجنون]
٣٩-
|
«گفت ليلى را خليفه كان توى |
كز تو مجنون شد پريشان و غوى |
|
مأخذ آن كلام ذيل است:
دَخَلَتْ بُثَيْنَةُ عَلَى عَبْد الْمَلك بْن مَرْوَانَ فَقَالَ: يَا بُثَيْنَةُ مَا أَرَى شَيْئاً ممَّا كَانَ يَقُولُ جَميلٌ فَقَالَتْ يَا أَميرَ الْمُؤمنينَ إنَّهُ كَانَ يَرْنُو إلَىَّ بعَيْنَيْن ليَسْتَا في رَأْسكَ قَالَ: فَكَيْفَ صَادَفْتَهُ في عفَّته فَقَالَتْ: كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ.
|
لَا وَالَّذى تَسْجُدُ الْجبَاهُ لَهُ |
مَالى بمَا دُونَ ثَوْبهَا خَبَرٌ |
|
|
وَ لَا بفيهَا وَ لَا هَمَمْتُ بهَا |
مَا كَانَ الَّا لْحَديثُ وَ النَّظَرُ[٤] |
|
ربيع الابرار زمخشرى، باب العفاف و الورع و العصمة اين مطلب در شرح نهج البلاغه، جلد چهارم، طبع مصر، ص ٥٢٤ نيز، منقول است. و
______________________________ [١]
قَالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آله: النَّومُ أَخُو الْمَوْت. (١)
عوالي اللئالي جلد ٤ صفحه ٧٣ حديث ٤٧ (١) پيامبر اكرم ٦ مىفرمايد: خواب، برادر مرگ است.
[١] - خواب، برادر مرگ است، و مرگ به آستان بهشتيان راه ندارد.
[٢] - خواب، برادر مرگ است و اين هر دو،( خواب و مرگ) به آستان بهشتيان راهى ندارد.
[٣] - دل( دل شاعر) از عشق سَلمَى زدوده شد و باطل كنار رفت( دل به حق روى آورد) و اسب و شترهاى جوانى و جهالت برهنه( و بى زين) شد.
[ نيز مراجعه شود به شماره ٧٩٩]
[٤] - زنى به نام بُثَينْه( كه مردى به شدّت دلباختهاش شده بود) بر عبدالملك مروان وارد شد. خليفه او را ورانداز كرد و گفت آن طور هم كه گفتهاند زيبا نيستى.
زن در جواب گفت اى خليفه چشمهايى كه مرا ديده( و شيفتهام شده) است غير از چشمهايى است كه تو با آن مىبينى. خليفه گفت نشانهاى از صداقت او( مرد دلباخته) در عفاف و پاكى سراغ دارى؟ زن پاسخ داد آرى، اين سخن است كه( دربارهام) سروده:
به خدايى كه پيشانيها برايش به سجده مىافتند سوگند مىخورم كه من نه او( بثينه) و چهره پوشيدهاش را ديدهام و نه چنين قصدى داشتهام، تنها سخن و نظرى كه دربارهاش هست مرا( در اين دل باختن) كفايت كرده است.