احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٣٨ - «پر خود مىكند طاووسى به دشت»
[ «دو رياست جو نگنجد در جهان»]
٧٤٤-
|
«صد خورنده گنجد اندر گرد خوان |
دو رياست جُو نگنجد در جهان |
|
مناسب است با مضمون خبر ذيل:
مَا ضَاقَ مَجْلسٌ بمُتَحَابَّيْن[١].
جامع صغير، ج ٢، ص ١٤٥، كنوز الحقائق، ص ١١٧ [ص ١٥٢ احاديث مثنوى]
[ «هست الوهيّت رداى ذو الجلال»]
٧٤٥-
|
«هست الوهيّت رداى ذو الجلال |
هر كه در پوشد بَر او گردد وبال |
|
به حديث مذكور در ذيل شماره (٦٦٧) ناظر است.
[ص ١٥٢ احاديث مثنوى]
[ «پرّ خود مىكند طاووسى به دشت»]
٧٤٦-
|
«پر خود مىكَند طاووسى به دشت |
يك حكيمى رفته بود آنجا به گشت |
|
مأخذ آن ابيات ذيل است از سعد الدين شرف الحكما كافى البخارى.
|
طاووس را بديدم مىكَند پرّ خويش |
گفتم مكُن كه پرّ تو با زيب و با فر است |
|
|
بگريست زار زار و مرا گفت اى حكيم |
آگه نيى كه دشمن جان من اين پر است |
|
|
اى خواجه پرّ و بال تو مىدان كه زر تو است |
زيرا كه شخص پاك تو طاووس ديگر است |
|
لباب الالباب، ج ٢، ص ٣٨٠ [ص ١٦١ قصص مثنوى]
[١] - دوست، دو نفر هم كه بشوند، جا را تنگ نمىكنند.( چهل درويش در گليمى بخسبند ... گلستان سعدى)