احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٤٤ - ريشه در افكار دارد تسميه
|
هان كدام است آن عذاب اى معتَمَد |
در قفس بودن به غير از جنس خَود |
|
مبتنى است بر روايت بعضى از مفسرين در تفسير آيه: لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ (سورة النمل، آيه ٢١) بدين گونه: لَالْزمَنَّهُ صُحبَةَ الاضْدَاد[١]. تفسير امام فخر: ج ٦، ص ٥٦٠، تفسير ابو الفتوح، ج ٤، ص ١٥٥ [ص ١٥٧ احاديث مثنوى]
[ريشه در افكار دارد تسميه]
٧٦١-
|
«شد محمّد الْب الُغ خوارزمشاه |
در قتال سبزوار پُر پناه |
|
مأخذ آن حكايتى است كه ياقوت در معجم البلدان، ج ٧ ص ١٦٠ نقل مىكند به شرح ذيل:
وَ عَنْ ظَريف مَا يُحْكَى انَّهُ وُلَّىَ عَلَيهمْ وَالٍ وَ كَانَ سُنِّياً مُتَشَدداً فَبَلَغَهُ عَنْهُمْ انَّهُمْ لبُغْضهمُ الصَّحَابَةَ الْكرَامَ لَا يُوجَدُ فيهمْ مَن اسْمُهُ ابُو بَكرٍ قَطُّ وَ لَا عُمَرُ فَجَمَعَهُمْ يَوْماً وَ قَالَ لَرُؤَسَائهمْ بلَغَنى انَّكُمْ تُبْغضُونَ صَحَابَةَ رَسُول اللَّه ٦ وَ انَّكُمْ لبُغْضكُمْ ايَّاهُم لَا تُسَمُّونَ اوُلَادَكُمْ باسْمَائهمْ وَ انَا اقْسمُ باللَّه العَظيم لَئن لَمْ تُجيئُونى برَجُلٍ منْكُم اسْمُهُ ابُو بَكرٍ اوْ عُمَرُ وَ يَثْبُتُ عنْدى انَّهُ اسْمُهُ لَافْعَلَنَّ بكُم وَ لأَصْنَعَنَّ فَاسْتَمْهَلُوهُ ثَلَاثَةَ ايَّامَ وَ فَتَّشُوا مَدينَتَهُمْ وَ اجْتَهَدُوا فَلَمْ يَرَوْا الَّا رَجُلًا صُعْلُوكاً حَافياً عَارياً احْوَلَ اقْبَحَ خَلْق اللَّه مَنْطَراً اسْمُهُ ابُو بَكر لَانَّ ابَاهُ كَانَ غَريباً اسْتَوْطَنَهَا فَسَمَّاهُ بذَلكَ فَجَاءُوا به فَشَتَمَهُمْ وَ قَالَ جئْتُمونى باقْبَحَ خَلْق اللَّه تَتَنَادَرَونَ عَلَىَّ و امَرَ بصَفْعهمْ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ ظُرَفَائهمْ ايّهَا الاميرُ اصْنَعْ مَا شئْتَ فَانَّ هَوَاء قُمِّ لَا يَجيىءُ منْهُ مَن اسْمُهُ ابُو بَكر احْسَنَ صُورةً منْ هَذَا فَغَلَبَهُ الضحْكُ وَ عَفَا عَنْهُمْ[٢].
اين حكايت را قاضى نور اللّه در مجالس المؤمنين (مجلس اول در ذكر قم) از معجم البلدان نقل كرده و مىگويد نظير اين حكايت را از اهل سبزوار نيز نقل كردهاند. و ظاهراً مأخذ او همين نقل مولاناست. و اكنون در سبزوار ديهى وجود دارد معروف به ديه بد نام. كه اهالى سبزوار مىگويند كه آن ابو بكر نام را از اين ده به دست آوردهاند. و گمان
[١] -( حضرت سليمان هدهد را كه غايب شده بود چنين تهديد كرد:) قطعاً به سختى عذابش مىدهم يا ذبحش مىكنم.
او را( هدهد) مجبور مىسازم كه با غير همجنس( در يك قفس) همنشين شود.
( به قول سعدى: روح را صحبت ناجنس عذابى است اليم).
[٢] - از شنيدنيهاى تاريخى يكى هم اين است كه حاكمى سنّى و متعصّب بر ايشان( مردم قم) حكومت يافت. به او گزارش دادند كه مردم اين سرزمين به علت كينهاى كه از خلفا دارند هرگز( فرزندان خود را) به نام ايشان نامگذارى نمىكنند. حاكم يك روز همه را احضار كرد. و علت را از بزرگانشان جويا شد و سوگند خورد اگر فردى از بين خود را به نام يكى از آنان نزد من نياوريد و ثابت شود كسانى با اين نام نداريد چنين و چنان مىكنم. حاضران از وى سه روز مهلت خواستند. در اين مدت تمام شهر را جست و جو كردند. سرانجام با تلاش فراوان توانستند تنها يك نفر را پيدا كنند. آن هم مردى كه تهيدست، لخت، پا برهنه و يك چشم بود و زشتترين مخلوق خدا! بعداً هم معلوم شد پدر آن مرد، غير بومى بوده و به اين شهر پناه آورده است. وقتى او را نزد حاكم آوردند خشمگين شد و به ناسزاگويى پرداخت. و دستور داد كتكشان بزنند. در اين ميان بذله گويى فرياد زد اى حاكم، هر كارى مىخواهى بكن. اصلًا آب و هواى اين شهر فردى با چنين نام را بهتر از اين نمىپرورد!