احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٠٤ - بهر عقبى كشتزار است اين جهان
اشاره است به روايتى كه در ذيل شماره (٢٤٩) آوردهايم.
[ص ١٣٤ احاديث مثنوى]
[مىشود حق خون بهاى بندهاش!]
٦٧٣-
|
«گر ببُرّد او به قهر خود سرم |
شاه بخشد شصت جان ديگرم |
|
اشاره است به حديث ذيل:
مَن احَبَّنى قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَأَنَا ديَتُهُ[١].
المنهج القوى، ج ٤، ص ٣٩٨ [نيز رديف ١٣٥) [ص ١٣٤ احاديث مثنوى]
[از خليل حق توكّل ياد گير]
٦٧٤-
|
«او ادب نآموخت از جبريل راد |
كه بپرسيد از خليل حق مراد |
|
مأخذ آن مطلبى است كه در قصص الانبياء ثعلبى، ص ٦٥ و حلية الاولياء، ج ١، ص ٢٠ و احياء العلوم، ج ٤، ص ١٢٣ و تفسير ابو الفتوح، ج ٣، ص ٥٥٣ و ج ٥، ص ١٨٤ و كشف المحجوب، صفحه ٨٢ نقل شده و ما آن را از مأخذ اخير در اينجا مىنگاريم:
چنان كه نمرود آتش برافروخت و ابراهيم را- ٧- اندر پله منجنيق نهاد، جبرئيل- ٧- آمد. و گفت هَل لَكَ من حَاجَةٍ؟ گفت امَّا الَيْكَ فَلَا. به تو هيچ حاجت ندارم. گفت پس از خداى بخواه. گفت حَسبى من سُؤالي علمُهُ بحَالى. مرا آن بس كه او مىداند كه به من چه مىرسد. و او به من داناتر از من. او داند كه صلاح من در چه چيز است. [ص ١٤٩ قصص مثنوى]
[بهر عقبى كشتزار است اين جهان]
٦٧٥-
|
«زان كه داند كاين جهان كاشتن |
هست بهر محشر و برداشتن |
|
مستفاد است از حديثى كه در ذيل شماره (٥٨٢) مذكور افتاد.
[ص ١٣٤ احاديث مثنوى]
[١] - كسى كه محبت مرا برگزيند به قتلش مىرسانم. و خود نيز خون بهاى وى مىشوم.