احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ١٣٢ - گشت مرتد كاتبى عصر رسول
[هديه آيينه را بينى مدام!]
٢٢٢-
|
«آمد از آفاق يار مهربان |
يوسف صديق را شد ميهمان |
|
مأخذ آن حكايتى است كه در كتاب المستجاد من فعلات الاجواد تأليف ابو على محسن بن على تنّوخى، طبع مطبعة ترقّى دمشق، ١٣٦٥، ص ٢٤٨ مذكور افتاده و ابو اسحاق ابراهيم بن على حُصرى در ذيل زهر الاداب آن حكايت را نقل كرده و ما از روى كتاب اخير در اين جان مىآوريم:
وَ اهْدَى بَعْضُ الْكُتَّاب الَى رَئيسه مرْآةً فَقَالَ منْ ايْنَ وَقَعَ اخْتيَارُكَ عَلَيْهَا قَالَ لتَذْكُرَنى بهَا كُلَّما نَظَرْتَ الَى وَجْهكَ الْحَسَن[١]. ذيل زهر الاداب، طبع مطبعه رحمانيه ١٣٥٣، ص ٢٢٩ محمّد عوفى اين قصه را روايت مىكند به طريق ذيل:
آوردهاند كه در آن وقت كه امير المؤمنين معتز به خلافت نشست هر كس از امراى اطراف به خدمت او هديهها فرستادند. ابو على ايّوب كه امير فارس بود در ميان هديههاى خويش آينه چينى فرستاد كه آن را همتايى نبود در غايت صفا. احمد اسرائيل كه وزير بود بر وى اعتراض كرد، گفت بنده به نزد خلفا هديهها فرستد چون اسب قيمتى يا غلامان خوب يا كنيزكى صاحب جمال يا سلاحى گران مايه يا جامههاى مرتفع. چنان كه كسوت ملوك را شايد و اگر از اين نباشد باز يا چراغ يا يوز و امثال اينها. تو را چه بر آن داشت كه به خدمت او آينه فرستادى؟ احمد ايّوب جواب نوشت كه مرا باعث بر فرستادن آينه دو چيز بود: اوّل آن كه سخت خوب بود. و ديگر آن كه روى امير المؤمنين عظيم خوب است، خواستم كه چون امير المؤمنين در آينه بنگرد و جمال صورت خود بيند، از بنده خود ياد كند. جوامع الحكايات، باب شانزدهم، از قسم اوّل [ص ٣١ قصص مثنوى]
[گشت مرتد كاتبى عصر رسول]
٢٢٣-
|
«پيش از عثمان يكى نَسّاخ بود |
كاو به نسخ وحى، جدّى مىنمود [١] |
|
مقصود از اين نسّاخ يا كاتب وحى، عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح است كه داستان او را ابن عبد البرّ در كتاب استيعاب، طبع حيدرآباد، جلد دوم ص ٣٨١ و ابن الاثير در كتاب اسد الغابه، چاپ مصر، ج ٣، ص ١٧٣ و ابو الحسن على بن احمد واحدى در كتاب اسباب النّزول نقل كردهاند.
اينك
روايت واحدى در ذيل آيه شريفه وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ: نَزَلَتْ فى عَبْد اللَّه بْن سَعْد بْن ابى سَرْحٍ كَانَ قَدْ تَكَلَّمَ بالْاسْلَام فَدَعَاهُ رَسُولُ اللَّه ٦ ذَاتَ يَوْمٍ يَكْتُبُ لَهُ شَيْئاً فَلَمَّا نَزَلَت الْآيَةُ الَّتى فى الْمُؤْمنينَ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ امْلَاهَا عَلَيْه فَلَمَّا انْتَهَى الَى قَوْله ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ عَجبَ عَبْدُ اللَّه فى تَفْصيل خَلْق الْانْسَان فَقَالَ تَبَارَكَ اللَّهُ احْسَنُ الْخَالقينَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّه ٦ هَكَذَا انْزَلَتْ عَلَىَّ فَشَكَّ عَبْدُ اللَّه حينَئذٍ وَ قَالَ لَئنْ كَانَ مُحَمَّدٌ صَادقاً لَقَدْ اوْحَى الَىَّ كَمَا اوْحَى الَيْه وَ لَئنْ كَانَ كَاذباً لَقَدْ قُلْتُ كَمَا قَالَ وَ ارْتَدَّ عَن الْاسْلام[٢].
اسباب النزول، طبع مصر، ص ١٦٥ و اين حكايت در تفسير ابو الفتوح، طبع تهران، جلد ١، ص ١٤٩ بدون ذكر عبد اللّه بن سعد نقل شده و روايت او چنين است:
ابو مالك گفت آيه فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ ... سوره بقره آيه ٧٩) در شأن دبيرى آمد كه پيغامبر را بود- ٧- و آنچه پيغمبر بر او دادى كه بنويس او به خلاف آن نوشتى. به جاى غفور رحيم، سميع عليم و به جاى سميع عليم، عزيز حكيم و مانند اين.
عاقبت مرتد شد و بگريخت.
[ص ٣٢ قصص مثنوى]
______________________________ [١] در كافى ج ٨ ص ٢٠٠ حديث ٢٤٢- داستان ابن ابى سرح را چنين نقل مىكند:
عَنْ أَبي بَصيرٍ عَنْ أَحَدهمَا ٨ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْل اللَّه عَزَّ وَ جَلَ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ.
قَالَ: نَزَلَتْ في ابْن أَبي سَرْحٍ الَّذي كَانَ عُثْمَانُ اسْتَعْمَلَهُ عَلَى مصْرَ وَ هُوَ ممَّنْ كَانَ رَسُولُ اللَّه ٦ يَوْمَ فَتْح مَكَّةَ هَدَرَ دَمَهُ وَ كَانَ يَكْتُبُ لرَسُول اللَّه ٦ فَإذَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ كَتَبَ إنَّ اللَّهَ عَليمٌ حَكيمٌ فَيَقُولُ لَهُ رَسُولُ اللَّه ٦ دَعْهَا فَإنَّ اللَّهَ عَليمٌ حَكيمٌ وَ كَانَ ابْنُ أَبي سَرْحٍ يَقُولُ للْمُنَافقينَ إنِّي لَأَقُولُ منْ نَفْسي مثْلَ مَا يَجيءُ به فَمَا يُغَيِّرُ عَلَيَّ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فيه الَّذي أَنْزَلَ.
(ابوبصير مىگويد: از امام باقر يا امام صادق ٨ درباره آيه وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ (سوره انعام آيه ٩٣) (چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى به خدا ببندد، يا بگويد: «بر من، وحى فرستاده شده»، در حالى كه به او وحى نشده است، و كسى كه بگويد: «من نيز همانند آنچه خدا نازل كرده است، نازل مىكنم»؟!.) پرسيدم فرمود: اين آيه درباره ابن ابى سرح نازل شده كه عثمان او را (زمان خلافتش) حاكم ولايت مصر كرد و پيش از اين، پيامبر اكرم ٦ در جريان فتح مكه او را مهدور الدم اعلام داشت و خونش را مباح دانست او كاتب پيامبر ٦ بود هنگامى كه خداوند متعال آيه أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ* را نازل كرد او نوشت: إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ، پيامبر ٦ فرمود: (اين عبارت را كه نوشتى) رها كن، (گرچه) به حقيقت خدا عليم و حكيم است. او هميشه به منافقين مىگفت: من هم از جانب خويش مىگويم مثل آنچه كه او مىآورد و هيچگاه بر من اعتراضى نكرد، در اين هنگام خداوند متعال آيه فوق را نازل كرد).
[١] - كاتبى به رئيس خود آينهاى هديه داد. وى در پاسخ به اين سؤال كه چرا آينه را براى هديه انتخاب كردى گفت: براى اين كه هر بار كه چهره زيباى خود را در آن ببينى مرا نيز به خاطر آورى.
[٢] - آيه شريفه( وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ ... سوره انعام آيه ٩٣) در باره عبد الله بن سعد بن ابى سرح نازل گرديد. وى هنگامى كه اسلام را پذيرفت توسط پيامبر٦ براى كتابت وحى پذيرفته شد. زمانى كه آيه مربوط به مؤمنين نازل شد( وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ ... سوره مؤمنون آيه ١٢) پيامبر٦ آن را به وى املا كرد تا بنويسد، همين كه آيه به اينجا ختم شد كه ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ عبد اللّه از چنين توصيفى در باره انسان به شگفتى افتاد و به دنبال آيه افزود:
فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ. پيامبر٦ فرمود آيه به همين صورت بر من نازل شده است. عبد اللَّه در اين مورد نسبت به پيامبر به شك افتاد و گفت اگر پيامبر در اظهار نظرش صادق باشد معلوم مىشود كه به من و آن حضرت هر دو وحى شده است. اما اگر كاذب باشد، من چيزى را گفتهام كه همان وحى بوده است. و به اين ترتيب وى مرتد شد.
داستان ابن ابى سرح را در بحارالانوار ج ١٧ ص ١٧٨ و در ج ٢٢ ص ٣٤ و در عين العبرة في غبن العترة ص ٦٤ ملاحظه بفرماييد.