احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٢١ - «ط»
(زغن گفت ازين در نشايد گذشت) (٥٩) (ز مشغولى او بسى روزگار) (٤) (زمانه پندى آزادوار داد مرا) (مقدمه) (ز هر سويى در آمد لشكر شاه) (١٦١) (زهى ز خاك درت توتياى ديده من) (٣٢٠)
«ژ»
(زندهاى پوشيده مىشد پير راه) (١٨٦)
«س»
(سالها بايد كه تا يك سنگ اصلى زآفتاب) (١١٢) (سبوسى او خوش اندر پيش او كرد) (١٦١) (سحاب گويى ياقوت ريخت بر مينا) (٤٠) (سراينده را بسته گشتى سخن) (٤) (سر تشت پوشيده را برگرفت) (٤) (سرم به دنيا و عقبى فرو نمىآيد) (٥٦٠) (سكندر بدو داد ديوان خاص) (٤) (سلام من به يارانم رسانى) (٧٦) (سليمان با چنان ملكى كه او داشت) (٣٨٠) (سليمان پشه را نزديك بنشاند) (٣٤٠) (سليمان را چنان گفت آن جوان زود) (٤٧) (سليمان گفت تا باد آن زمانش) (٤٧) (سليمان گفتش اى چون تيغ خون ريز) (٤٧) (سليمان گفت نيست از باد بىداد) (٣٤٠) (سوخت هندو آينه از درد را) (١٣٤) (سياهى لشكر نيايد به كار) (٥٢٠) (سيُم چون جاى تيغ كوه جويم) (٣٩٠)
«ش»
(شاه از آن حركت تبسّم مى نمود) (٥١٥) (شاه گفتش از چه مىگريى برم) (٥٤٩) (ز مشغولى او بسى روزگار) (٤) (شاه گفتش بر زمين پيش خويش) (٥١٥) (شبى چون شَبَه روى شسته به قير) (١٦٨) (شد آن بت پرستنده فرمان پذير) (٤) (شد ز شورستان برون جاى دگر) (١٠٠) (شد دل اصحاب الحق خوش از آن) (٨٨) (شود درست ز حال دلم چو درنگرى) (٣٢٠) (شور در خيل و سپاه افتاد از او) (٥١٥) (شنيدم كه مقدار يك روزه راه) (٦٠) (شنيدم كه مىگفت گردن به بند) (٦) (شنيدم من كه عزراييل جان سوز) (٤٧) (شه از رأى داناى باريك بين) (١٨٦) (شهش گفتا چه گويم با چنين كس) (١٦١) (شهى را ديد طوطى همنشينش) (٧٦) (شيخ آن زر داد خادم را و گفت) (٨٨)
«ص»
(صابرى خوش ولايتى است و ليك) (٥٨٤) (صبح آمد و علامت مصقول بركشيد) (١٦٩) (صبر با عشق بس نمىآيد) (٥٨٤) (صد غلامش بود ترك ماه روى) (٤٩٣) (صفّهاى را نقش مىبستند نقاشان چين) (١٣٧) (صورت و شكل پيل پرسيدند) (٢٦٦) (صوفيان بو سعيد آن پير راه) (٨٧)
«ط»
(طاووس را بديديم مىكَند پرّ خويش) (٤٣٨) (طرفه شكلى داشت آن طفل سپاه) (٥٤٨) (طفل هندو در ميان عزّ و ناز) (٥٤٩)