احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٠٠ - «د»
(حكمت قرآن چو ضاله مؤمن است) (٢٣٠) (حلق پيش آورد اسماعيل وار) (١٦٤) (حلقه آن در هر آن كاو مىزند) (٤٧١)
«خ»
(خصم تنها گر برآرد صد نفير) (٣٤١) (خلقت آدم چرا چل صبح بود) (٥٤٥) (خلق ما بر صورت خود كرد حق) (٣٦٥) (خلوت از اغيار بايد نى ز يار) (١٥٥) (خواب بيدارى است چون با دانش است) (١٥٦) (خواب خرگوش و سگ اندر پى خطاست) (٣٨٩) (خواب مىبيند كه او را هست مال) (٣٠١) (خواجه بر توبهى نصوحى خوش بتن) (٤٧٢) (خواجه در عيب است غرقه تا به گوش) (١٠٥) (خواندش در سوره و النّجم زود) (٥٤٩) (خود عدوّت اوست قندش مىدهى) (٣٨١) (خود ملايك نيز ناهمتا بُدند) (٣٨٤) (خود نباشد آفتابى را دليل) (٣٢٢) (خوش همىآيد مرا آواز او) (٥٩٣) (خون شهيدان را ز آب اولىتر است) (٢٠٠) (خوى دارم در نماز آن التفات) (٢٩٥) (خوى شاهان در رعيّت جا كند) (١١٨) (خويش در آيينه ديد آن زشت مرد) (١٣٤) (خويش را تعليم كن عشق و نظر) (٤٩٤) (خويش را رنجور سازى زار زار) (٧٥) (خويش و بىگانه شده از ما رمان) (١٠٣) (خير ناس آن ينفع النّاس اى پدر) (٥٢٩)
«د»
(داد حق عمرى كه هر روزى از آن) (٩٩) (دامن او گير زوتر بىگمان) (٢٥) (در بخارا بنده صدر جهان) (٣١٩) (در بخارا خوى آن خواجيم اجل) (٥٨٧) (در بيان اين سه كم جنبان لبت) (٥٢) (در بيوع آن كن تو از خوف غرار) (٥٨٢) (در تحيّات و سلام الصّالحين) (٢٩٢) (در چَه دنيا فتادند اين قرون) (٥٧٥) (در حديث آمد كه دل همچون پَرى است) (٢٧٩) (در حديث آمد كه روز رستخيز) (٤٦٥) (در حديث آمد كه مؤمن در دعا) (٣٩٩) (در حديث آمد كه يزدان مجيد) (٣٧٢) (در حديث ديگر آن دل دان چنان) (٢٨٠) (در خبر آمد كه آن معاويه) (٢٢١) (در خبر بشنو تو اين پند نكو) (٣٢٨) (در خبر خير الأمور اوساطها) (٢٤٠) (در خموشى گفت ما اظهر شود) (٥٣٦) (در خيالش ملك و عزّ و مهترى) (١٦) (در دل مؤمن بگنجم اى عجب) (١١٣) (در زمانه مر تو را سه همرهند) (٤٥٤) (در زمين و آسمان و عرش نيز) (١١٣) (در شب تعريس پيش آن عروس) (٩٤) (در قباب حق شدند آن دم همه) (٢٩٥) (در قيامت بنده را گويد خدا) (٥٧٦) (در كف حق بهر داد و بهر زَين) (٣٣٣)