احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٧ - چون تو را مالى رسد بر گير از آن
|
چنان از شاخ افتادند در خاك |
كه گفتى جان بر آمد جمله را پاك |
|
|
ز حال مرگ ايشان مرد هشيار |
عجب ماند و پشيمان شد ز گفتار |
|
|
به آخر سوى چين چون باز افتاد |
بَر آن طوطى آمد راز بگشاد |
|
|
كه ياران از غم تو جان نبردند |
همه در خاك افتادند و مردند |
|
|
چو طوطى اين سخن بشنود در حال |
بزد اندر قفس لختى پر و بال |
|
|
چو بادى آتشى در خويشتن زد |
تو گفتى جان بداد او نيز و تن زد |
|
|
يكى آمد فريب او بنشناخت |
گرفتش پاى و اندر گلخن انداخت |
|
|
چو در گلخن فتاد آن طوطى خوش |
ز گلخن بر پريد و شد چو آتش |
|
|
نشست او بر سر قصر خداوند |
حكيم هند را گفت اى هنرمند |
|
|
مرا تعليم دادند آن عزيزان |
كه همچون برگ شو در خاك ريزان |
|
|
طلب كار خلاصى همچو ما كن |
رهايى بايدت، خود را رها كن |
|
|
بمير از خويش تا يابى رهايى |
كه با مرده نگيرند آشنايى |
|
|
هر آن گاهى كه دست از خويش شستى |
توان جَست از همه دامى به چُستى |
|
|
به جاى آوردم از ياران خود راز |
كنون رفتم بر ياران خود باز |
|
[ص ١٨ قصص مثنوى]
[ «يا ربى زو، شصت لبيك از خدا»]
١٢٥-
|
«هر دَمش صد نامه صد پيك از خدا |
يا رَبى ز او شصت لبّيك از خدا |
|
اشاره است به حديث: [١]
قَالَ- عَلَيْه السَّلَامُ- انَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمنَ يُسْتَجَابُ لَهُ فَاذَا قَالَ الْعَبْدُ يَا رَبِّ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لَبَّيْكَ.
(پيغمبر- ص- فرمود كه دعاى بنده مؤمن به اجابت مقرون است چون او يا رب گويد خدا لبيك مىگويد.) نوادر الاصول از محمّد بن على حكيم ترمذى، چاپ آستانه، ص ٢٢٠ [ص ٦٣٠ شرح مثنوى]
[چون تو را مالى رسد بر گير از آن]
١٢٦-
|
«گفت پيغمبر كه اى مرد جرى |
هان مكن با هيچ مطلوبى مرى |
|
ظاهراً ناظر است به حديث:
مَا اتَاكَ منْ هَذَا الْمَال وَ انْتَ غَيْرُ سَائلٍ وَ لَا مُشْرفٍ فَخُذْهُ
(هر چه از مال دنيا بىخواست و انتظار و ميل دل به تو رسد آن را بر گير.) فتاواى
______________________________ [١] اشاره است به حديث:
عَنْ النًّبيِّ ٦: إذَا قَالَ الْعَبْدُ: يَا رَبِّ يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: لَبَّيْكَ وَ إذَا قَالَهَا ثَانياً وَ ثَالثاً قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: لَبَّيْكَ عَبْدي سَلْ تُعْطَ.
(هرگاه بندهاى بگويد: اى پروردگار من، خداى متعال بگويد: لبيك و اگر دوباره و سهباره بگويد، خداوند متعال بفرمايد: بله بنده من، از من درخواست كن تا عطايت كنم).
مستدرك الوسائل ج ٥ ص ٢٢٠ باب ٣١- ح ٥٧٣٨- ٦.