احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧١٦ - «ب»
(بپرداخت از شخص او مايه را) (٤) (بخار چشم هوا و بخور روى زمين) (٤٠) (بخواند آن جوان هنرمند را) (٤) (بدادم درم بستدمشان از اوى) (٥٩) (بدانست كان طاق افروخته) (١٣٧) (بدان نام از خداى خويش درخواست) (١٥٩) (بدو آن صعوه گفت از من چه خواهى) (٣٩٠) (بدو گفتا ندارى ذرّهاى هوش) (٣٩١) (بدو گفت كاين بُد دلارام تو) (٤) (بدو گفتم اين را چه خواهى بها) (٥٩) (بديشان گوى كاين مهجور مانده) (٧٦) (برآشفت شه زان حديث درست) (١٨٦) (بر آن رفت فتوى در آن داورى) (١٣٧) (بر آن شد سرانجام كار اتفاق) (١٣٧) (بر آن گوشه رومى كند دستكار) (١٣٧) (برآميخت دانا يكى تلخ جام) (٤) (بر استاد آمد گفت اى پير) (٢٠) (بر او هفت صحرا پر گياه است) (٤٨٧) (برد بقّال دست زى ميزان) (٣٥٧) (بر سرت افسار كرده روز و شب) (١٨٦) (بر فلك پيدا شد آن استارهاش) (٢٦٣) (برون آمد ز دكّان مرد عطار) (٣٤٨) (بزد يك پنجه و آن مرد را كشت) (١٥٩) (بسى آن مرد سوگندش همىداد) (١٥٩) (بسى راز از آن در نظر باز جست) (١٣٧) (بعد از آن از بهر او شربت بساخت) (٣) (بعد از اينم گر نيارد مرگ خواب) (٨٨) (بفرمود تا در ميان تاختند) (١٣٧) (بفرمود دانا كه از جاى خويش) (٤) (بكاشتند و بخورديم و كاشتيم و خورند) (٤٥١) (بگريست زار زار و مرا گفت اى حكيم) (٤٣٨) (بگفت آن پريروى را پيش من) (٤) (بگفت اين و بپّريد از سر كوه) (٣٩١) (بگفت اين و روان شد تا سر كوه) (٣٩٠) (بمير از خويش تا يابى رهايى) (٧٧) (بنده آن بهتر كه بر فرمان رود) (٥١٥) (بنده صدر جهان بودى و راد) (٣٢١) (بنى آدم اعضاى يكديگرند) (٤١٠) (بود آن اعرابىاى در گوشهاى) (١٠٠) (بود پيرى عاجز و حيران شده) (٨٧) (بود جامى لعل در دست اياس) (٥١٥) (بود در شهر بلخ بقّالى) (٣٥٧) (بود شهرى بزرگ در حد غور) (٢٦٦) (بود نالان همچو چنگى ز اضطراب) (٨٧) (بوسه داد و گفت اصحاب تو راست) (٨٨) (به آخر توكّل بدان آوريد) (٥٩) (به آخر سوى چين چون باز افتاد) (٧٧) (به آخر هم بچيد آن چينه را باز) (١٦١) (به آن خوب روى هنرپيشه داد) (٤) (به آن صيد وا ماندهام زين شكار) (٤) (بها دو درم كرد و بگذاشتم) (٥٩) (به جاى آوردم از ياران خود راز) (٧٧) (به روز نيك كسان گفت تا تو غم مخورى) (مقدمه) (به زندان قفس چون سوگوارى) (٧٦)