احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٨٦ - آن كه چاهى كند در آن اوفتاد
[خاك را باشد لقب دار الغرور]
١٠٤٦-
|
«زان لقب شد خاك را دارُ الغرور |
كو كشد پا را سپس يوم العبور |
|
تعبير: دار الغرور- مقتبس است از خبرى كه در ذيل شماره (٦٧٩) ذكر كرديم.
[ص ٢١٨ احاديث مثنوى]
[گشت تسليم نبى ٦ شيطان او]
١٠٤٧-
|
«ديو اگر عاشق شود هم گوى بُرد |
جبرئيلى گشت و آن ديوى بمُرد |
|
|
اسْلَمَ الشَيْطانُ آنجا شد پديد |
كه يزيدى شد ز فضلش با يزيد |
|
اشاره به روايتى است كه در ذيل شماره (٧٣٢) ذكر شد.
[ص ٢١٩ احاديث مثنوى]
[آدمى گردد حريص از «ما مُنع»]
١٠٤٨-
|
«رغبتى زان منع در دلشان برُست |
كه ببايد سرّ آن را باز جُست |
|
|
كيست كز ممنوع گردد ممتنع |
چون كه الانسان حرَيصٌ ما مُنع |
|
به ذيل شماره (٤٨٥) رجوع كنيد.
[ص ٢١٩ احاديث مثنوى]
[آن كه چاهى كند در آن اوفتاد]
١٠٤٩-
|
«چاهها كنده براى ديگران |
خويش را ديده فتاده اندر آن |
|
از مضمون خبر مذكور در ذيل شماره (١٠٢) مقتبس است.
[ص ٢١٩ احاديث مثنوى]