احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٠٤ - «ع»
(شكر كه مظلومى و ظالم نهاى) (٦٠١) (شه چو حوضى دان و هر سو لولهها) (١١٨) (شهوت از خوردن بود كم كن ز خور) (٤٥٧) (شيخ كاو ينظر بنور اللَّه شد) (١٩٠) (شيخ مىشد با مريدى بىدرنگ) (٤٨٦) (شير و گرگ و روبهى بهر شكار) (١٢٦)
«ص»
(صالحان امّتم خود فارغاند) (٢٨٥) (صبر از ايمان بيابد سر كله) (١٧٤) (صد خورنده گنجد اندر گرد خوان) (٤٣٨) (صد ره و مخلص بود از چپ و راست) (٣٢٤) (صدق احمد بر جمال ماه زد) (٤٨٥) (صد هزاران پادشاهان نهان) (١٨١) (صلح كن با اين پدر عاقى بهل) (٤١٠) (صورتى كان بر وجودت غالب است) (٨١) (صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق) (١٢) (صوفيان تقصير بودند و فقير) (١٧١) (صوفىاى بدريد جبّه در حرج) (٤٣٣) (صوفىاى در باغ از بهر گشاد) (٣٦٩) (صوفىاى در خانقاه از ره رسيد) (١٧٠) (صيد دين كن تا رسد اندر تَبَع) (٤٠٧)
«ط»
(طاعت عامه گناه خاصگان) (٢٢٧) (طالب الدّنيا و توفيراتها) (٥٨٩) (طايفه نخجير در وادىّ خوش) (٤٠) (طعمه بنموده به ما و آن بوده شست) (١٦٧)
«ظ»
(ظلمت چَه به كه ظلمتهاى خلق) (٦١) (ظلّ ذلّت نفسه خوش مضجعى است) (٤١٢) (ظلم مستور است در اسرار جان) (٢٩٥)
«ع»
(عارفى پرسيد از آن پير كشيش) (٥٥٤) (عاريه است اين كم همىبايد فشارد) (٥٨٥) (عاشق است او را قيامت آمده است) (٥٤٠) (عاشقان را شادمانى و غم اوست) (٤٣٩) (عاشق او را قيامت آمده است) (٥٤٠) (عاشقى بوده است در ايّام پيش) (٥٣٢) (عاصيان وَ اهل كبائر را به جهد) (٢٨٥) (عاقبت جوينده يابنده بود) (٥٣٣) (عاقل اوّل بيند آخر را به دل) (٣١٤) (عاقلى بر اسب مىآمد سوار) (٢٠٠) (عالَمى را لقمه كرد و دركشيد) (٦٤) (عَجِّلوا الطّاعات قبل الفوت گفت) (٢٢٣) (عرش معدنگاه داد و معدلت) (٤٦٣) (عشقهايى كز پى رنگى بود) (١٦) (عفو كن تا عفو يابى در جزا) (٥٠٥) (عفوهاى جمله عالم ذرّهاى) (٥١٦) (عقل چون جبريل گويد احمدا) (٥٣) (عقل دو عقل است اوّل مكسبى) (٣٨٢) (عقل ديگر بخشش يزدان بود) (٣٨٢) (عقل هر عطّار كاگه شد از او) (٥٣٤) (عمر خود را در چه پايان بردهاى) (٢٩٣) (عيسى مريم به كوهى مىگريخت) (٣٠٠)