احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٣٦١ - «قصه راز حليمه گويمت»
ثُمَّ رَجَعَت به (اى حَليمَة) ايضاً فَكَانَ عندَهَا سَنَةً او نَحوَهَا لَا تَدَعُهُ يَذهَبُ مَكَاناً بَعيداً ثُمَّ رَأَت غَمَامَةً تَظلُّهُ اذَا وَقَفَ وَقَفَت وَ اذَا سَارَ سَارَت فَافزَعَهَا ذَلكَ ايضاً من امره فَقَدَمَت به الَى امِّه لتَرُدُّهُ وَ هُوَ ابنُ خَمس سنينَ فَاضَلَّتهَا فى النَّاس فَالتَمَسَتهُ فَلَم تَجدهُ فَاتَت عَبدَ المُطَّلب فَاخبَرَتهُ فَالتَمَسَهُ عَبدُ المُطَّلب فَلَم يَجدهُ فَنَامَ عندَ الكَعبَة فَقَالَ:
|
لهُم أَدِّ راكبي مُحَمَّداً |
أدِّه الَىَّ وَ اصطَنع عندى يَداً |
|
|
انتَ الَّذي جَعَلتَهُ لى عَضُداً |
لَا يُبعَدُ الدَّهرُ به فَيُبعَداً |
|
|
انتَ الَّذي سَمَّيتَهُ مُحَمَّداً[١]. |
طبقات ابن سعد، طبع ليدن، جزء اول از قسم اول، ص ٧٠ و اين حكايت به تفصيل تمامتر كه مطابق است با روايت مولانا در تفسير ابو الفتوح ج ٥، ص ٥٤٦- ٥٤٧ نقل شده است بدين گونه:
رسول- صلى اللّه عليه و آله و سلّم- چون مادر او را رها كرد و او شير خواره بود عبد المطلب، حليمه را بخواند و او را بدو سپرد. و او محمد ٦ بر گرفت. و با قبيله خود برد بنى سعد و آنجا شير مىداد او را. چون مدت رضاع تمام شد برگرفت او را و به نزديك عبد المطلب آورد. حليمه گفت چون به در مكه رسيدم هاتفى آواز داد هَنيئاً لَكَ يَا بَطحَاءُ مكه نوش باد تو را اى بطحاء مكه، كه امروز نور و بهاء و جمال و زَين عالم به تو آمد. گفت آن گه رسول ٦ را بنهادم تا قضاى حاجتى كنم. چون باز نگريدم رسول را نديدم. از جوانب بتاختم هيچ جاى نيافتم او را. فرياد كردم و جامه چاك كردم و مىگشتم واله شده. و هر كه را ديدم مىپرسيدم كودكى را ديديد بدين صفت و بر اين شكل. كسى خبر نداد مرا. چون آيس شدم با خود گفتم من با عبد المطلب چه عذر آورم؟ گويم پسرى را چون محمد ٦ كه در عالم نظير نداشت به من دادى آنگه گفتم اگر باز نيابم او را خويشتن را از اين كوه بيندازم و از اين غم برهم. گفت پيرى آمد و مرا گفت تو را چه رسيد و اين براى چه مىكنى؟ قصه با او گفتم. گفت بيا تا نزديك صنم بزرگتر رويم كه هبل است و از او در خواهيم تا هدايت كند ما را بر او. گفت برخاستم و با او به نزديك هبل رفتيم. آن پير گرد هبل در گرديد و گفت: اى دستگير ما را در نوائب و شدايد، تو را بر قريش منّتهاى بسيار است. و اين زن سعديه بر تو مىنالد از آن كه كودكى داشت بر در مكه گم شده ما را بر او راه نماى. و او را محمد نام است. و بر ما منت نه به ردّ او با ما.
حليمه گفت چون نام محمد برد، هبل بر روى در آمد و اصنام جمله بيفتادند. و هاتفى آواز داد و گفت اى پير بىخرد، دور باش. اين چه حديثى است كه مىگويى؟ نمىدانى كه
[١] -( حليمه) مجدداً محمد٦ را به مدت يك سال يا در همين حدود نزد خود برد و مواظبش بود كه جاى دورى نرود. وى مىديد كه ابر بر سر او( محمد) سايه مىافكند. هر وقت مىايستاد ابر هم مىايستاد و هر وقت حركت مىكرد ابر هم حركت مىكرد. اين ماجرا حليمه را بيتاب و نگران كرده بود. پنج ساله كه شد حليمه او را براى ديدار مادرش( به مكه) آورد. امّا قبل از رسيدن، او را گم كرد.
هر چه جست و جو كرد از وى خبرى نشد. نزد عبد المطلّب آمد و ماجرا را گفت.
عبد المطلّب هم به جست و جو پرداخت. ولى نتيجهاى نگرفت. سرانجام به كعبه متوسل شد و شب را آنجا ماند. و مىگفت: خدايا، محمد را كه راكب من است( و من مركوب اويم) به من باز گردان و اين نعمت را به من ارزانى دار. خدايا، تو او را بازوى من قرار دادى( او را از من مگير). و روزگار بىاو مباد. خدايا، نام« محمد» را تو خود بر او نهادى.