احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٢٧ - «لاجرم كافر خورد در هفت بطن»
رَسُولُ اللَّه ٦ حينَ بَلَغَهُ ذَلكَ ممَّ تُعْجَبُونَ أَ منْ رَجُلٍ اكَلَ اوَّلَ النَّهَار فى معَاءٍ كَافرٍ وَ اكَلَ آخر النَّهَار فى معَاء مُسْلمٍ انَّ الْكَافرَ يَأْكُلُ فى سَبْعَةَ امْعَاءٍ وَ انَّ الْمُسلمَ يَأْكُلُ فى معىً وَاحدٍ[١].
سيره ابن هشام به تصحيح محمد محى الدّين عبد الحميد، چاپ مصر، ج ٤، ص ٣١٥- ص ٣١٦ و اين روايت در نوادر الاصول، صفحه ٨٢ و ٨٣ به صورت ذيل نقل شده است كه از بعضى جهات به نقل مولانا شبيهتر مىنمايد.
عَنْ ابى صَالح السَّمَان قَالَ قَدمَ ثَلاثُونَ رَاكباً عَلَى رَسُول اللَّه ٦ منْ غفَارٍ فيهمْ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ ابُو بَصيرَةٍ مثْلُ الْبَعير فَقَالَ رَسُولُ اللَّه ٦ لاصْحَابه بَدِّدوُا الْقَومَ وَ جَعَلَ الرَّجُلُ يُقيمُ الرَّجُلَ وَ الرَّجُلُ يُقيمُ الرَّجُلَيْن عَلَى قَدْر مَا عنْدَهُ منَ الطَّعام حَتَّى تَفَرَّقَ الْقَوْمُ غَيْرَ ابى بَصيرَةٍ قَالَ وَ كُلُّ الْقَوم يَرَى انْ لَيْسَ عنْدَهُ مَا يُشْبعُهُ فَلَمَّا رَأَى رَسُولُ اللَّه ٦ ذَاكَ قَامَ وَ اسْتَتْبَعَهُ فَتَبعَهُ فَلَمَّا دَخَلَ دَعَا لَهُ بطَعَامٍ فَوَضَعَهُ بَيْنَ يَدَيْه فَكَانَّمَا لَحَسَهُ ثُمَّ دَعَا بقَدَحٍ فَحَلَبَ فيه فَشَربَهُ حَتَّى حَلَبَ لَهُ فى سَبْعَة اقْدَاحٍ فَشَربَهَا فَبَاتَ عنْدَ رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّهَ عَلَيه فَعَرَضَ عَلَيه الاسْلَامَ فَتَكَّلَمَ منْهُ بشَيْءٍ فَلَمَّا خَرَجَ رَسُولُ اللَّه ٦ الَى صَلاة الْغَدَاة وَ اسْتَتْبَعَهُ فَتبَعَهُ فَصَلَّى مَعَهُ الْغَدَاةَ فَلَمَّا سَلَّمَ رَسُولُ اللَّه ٦ اقْبَلَ عَلَى الْقَوم بوَجْهه فَقَالَ عَلِّمُوا اخَاكُمْ وَ بَشِّروُهُ فَاقْبَلَ الْقَوْمُ بنُصْحٍ يَعْلمُونَهُ وَ الْقَى عَلَيه رَسُولُ اللَّه ٦ ثَوْباً حينَ اسْلَمَ ثُمَّ قَالَ فَاسْتَتْبَعَهُ فَتَبعَهُ فَلَمَّا دَخَلَ دَعَا لَهُ بطَعَامٍ فَوَضَعَهُ بَيْنَ يَدَيْه فَلَمْ يَاْكُلْ الَّا يَسيراً حَتَّى قَالَ شَبعْتَ ثُمَّ دَعَا لَهُ بقَدَحٍ فَحَلَبَ فيه فَلَمْ يَشْرَبْ الَّا يَسيراً حَتَّى قَالَ رَوَيْتُ فَضَرَبَ رَسُولُ اللَّه ٦ عَلَى مَنْكَبه فَقَالَ اشْهَدُ انْ لَا الَه الَّا اللَّه وَ انّى رَسُولُ اللَّه انَّكَ كُنْتَ امْس كَافراً وَ انَّكَ الْيَوْمَ مُؤْمنٌ وَ انَّ الكَافرَ يَاْكُلُ فى سَبْعَة امْعَاءٍ وَ انَّ الْمُؤْمنُ يَاْكُلُ فى معىً وَاحدٍ
[٢].
و در موطّأ مالك اين روايت به صورت ذيل ديده مىشود:
عَنْ ابى هُرَيْرَةَ انَّ رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْه وَ سَلَّمَ ضَافَهُ ضَيْفٌ كَافرٌ فَامَرَ لَهُ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيه وَ سَلَّمَ بشَاةٍ فَحُلبَتْ فَشَربَ حلَابَهَا ثُمَّ اخْرَى فَشَربَهُ حَتَّى شَربَ حلَابَ سَبْع شيَاةٍ ثُمَّ انَّهُ اصْبَحَ فَاسْلَمَ فَامَرَ لَهُ رَسُولُ اللَّهُ صَلَّى اللَّه عَلَيْه وَ سَلَّمَ بشَاةٍ فَحُلبَتْ فَشَربَ حلَابَهَا ثُمَّ امَرَ لَهُ باخْرَى فَلَمْ يَسْتَتَمَّهَا فَقَالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْه وَ سَلَّمَ الْمُؤْمنُ يَشْرَبُ فى معىً وَاحدٍ وَ الْكَافرُ يَشْرَبُ فى سَبْعَةٍ امْعاءٍ[٣].
شرح الزرقانى على موطأ الامام مالك، طبع مصر ١٣٥٥ هجرى ج ٤، ص ٢٩١- ٢٨٠ و نيز رجوع كنيد به: مسند احمد بن حنبل، ج ٢، ص ٢١ و ٤٣ و ٧٤.
[ص ١٥٩ به بعد قصص مثنوى]
[١] - ابو سعيد مقبرى از ابو هريره نقل كرده است كه عدهاى از مسلمانان بر سر راهشان مردى از قبيله بنى حنيفه را بدون آن كه او را بشناسند، دستگير كردند.
همين كه خدمت رسول خدا رسيدند فرمود مىدانيد چه كسى را دستگير كردهايد؟
او ثمامة بن اثال حنفى است. لازم است در طول مدت اسارت با او به نيكى رفتار كنيد. آن گاه پيامبر به خانه رفت. و فرمود آنچه خوردنى هست يك جا پيش او ببرند. و دستور داد شير شترش را به وى اختصاص دهند. وقتى كه مشغول خوردن صبحانه بود رسول خدا٦ نزدش آمد و فرمود اى ثمامه، تو را به اسلام دعوت مىكنم. ثمامه پاسخ داد اى محمد، اگر مرا بكشى صاحب دمى را كشتهاى و اگر آزادم كنى حاضرم بهايى را كه براى اين آزاد كردن تعيين كنى بپردازم. پيامبر٦ مدتى سكوت كرد. سپس فرمود پس از يك روز آزادش كنيد. روزى كه وى را آزاد كردند به كنار استخرى رفت. خود را پاكيزه كرد و به سوى پيامبر باز گشت. و اسلام را پذيرفت. و با آن حضرت بيعت كرد. از قضا شب كه خوردنى برايش بردند بر عكس نوبت قبل( كه پر خورى مىكرد) غذاى كمى خورد و اندكى شير نوشيد. حاضران متعجب شده بودند. پيامبر٦ براى رفع شگفتى آنان فرمود علتش اين است كه اين مرد قبلًا با شكمى كافر غذا مىخورد. و اكنون با شكمى مسلمان مىخورد. كافر با هفت شكم مىخورد و مؤمن با يك شكم!
[٢] - از ابو صالح سمان نقل شده كه گفت سى نفر سواره از قبيله غفار نزد پيامبر٦ آمدند. بين آنان شخصى به نام ابو بصيره بود كه جثهاى به بزرگى شتر داشت! پيامبر به يارانش فرمود هر كدامتان يك يا دو نفر از اين عده را- با توجه به وسع و توانايى خود- بپذيريد. و بين خود تقسيم كنيد. فرمان پيامبر اجرا شد.
فقط ابو بصيره به خاطر آن كه كسى از عهده سير كردنش بر نمىآمد، بدون ميزبان شد. پيامبر٦ كه او را رها شده ديد فرمود مهمان من باش. او نيز پذيرفت و به خانه رفتند. پيامبر دستور داد آنچه هست برايش بياورند. اما وى همه را يك جا خورد و برايش در حد يك ليسيدن بود! سپس برايش شير آوردند. آن را نوشيد، دوباره آوردند، آن را هم نوشيد. و تا هفت بار ادامه داشت. شب را نزد پيامبر به صبح آورد. پيامبر به هنگام صبح وى را دعوت به اسلام فرمود و با وى سخن گفت. آن حضرت هنگام رفتن براى نماز صبح، از وى دعوت كرد همراهش باشد.
مهمان پذيرفت و با پيامبر نماز صبح را برگزار كرد. وى پس از سلام نماز، رو به حاضران كرد و گفت: شما نيز اين برادرتان را تعليم و بشارت دهيد. حاضران به نشانه نصيحت و ارشاد به سويش آمدند و به تعليمش پرداختند. پيامبر( به شكرانه اسلام آوردنش) لباسى بر وى پوشانيد و در باز گشت به منزل نيز با هم بودند. وقتى در خانه برايش غذا آوردند با خوردن اندكى از آن، دست كشيد. و گفت سير شدم. شير هم كمى نوشيد. آن گاه پيامبر به شانهاش زد و فرمود:
شهادت به يگانگى خدا مىدهم و به رسالت خويش و اين كه تو تا ديروز كافر بودى و امروز مؤمن شدى. آرى، كافر با هفت شكم مىخورد و مؤمن با يك شكم!
[٣] - از ابو هريره نقل شده كه كافرى بر پيامبر٦ مهمان شد. آن حضرت فرمود گوسفندى آوردند و شيرش را دوشيدند( و نزد وى نهادند). مهمان آن را نوشيد.
گوسفند ديگرى را دوشيدند آن را هم آشاميد. تا هفت گوسفند دوشيده شد.( و او همچنان ميل به خوردن داشت) صبح كه برخاست اسلام آورد. پيامبر٦ فرمود شير گوسفندى را دوشيدند و جلوش گذاشتند، آن را آشاميد اما براى بار دوم ديگر ميل به خوردن نداشت. پيامبر٦ فرمود مؤمن به ظرفيت يك شكم مىآشامد ولى كافر به اندازه هفت شكم حرص آشاميدن دارد!