احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٩ - تيز بين هدهد نبيند دام را!
بگذاشت و از دور برفت و پنهان شد، هدهد بيامد. دانه ديد و فخ نديد. قصد دانه كرد و فخ در گردن او محكم شد. كودك بيامد و گفت نمىگفتى كه مرا نتوانى گرفت كه من ديدم كه تو چه مىكنى؟ گفت آرى دير است تا گفتهاند اذَا جَاء الْقَضَا عَمَى الْبَصَرُ.
و همين حكايت را قانعى طوسى (از شعراى قرن هفتم معاصر مولانا) در كليله و دمنه منظوم اين گونه به نظم آورده است:
|
يكى روز از بامدادان، پگاه |
يكى مرد صياد ديدم به راه |
|
|
دو هدهد بر مرد ناهوشمند |
بر ايشان قفس كرده زندان و بند |
|
|
بدو گفتم اين را چه خواهى بها |
كه من هر دو را كرد خواهم رها |
|
|
بها دو درم كرد و بگذاشتم |
كه در كينه خود همان داشتم |
|
|
دل من بدان كار رخصت نداد |
كه هر دو درم داد شايد به باد |
|
|
به آخر توكّل بدان آوريد |
كه اين هدهدان را ببايد خريد |
|
|
بدادم درم بستدمْشان از اوى |
به صحرا نهادم همان لحظه روى |
|
|
من آن هر دو آزاد كردم ز بند |
نشستند بالاى شاخى بلند |
|
|
مرا هر دو آواز دادند زود |
كه اين نيكويى، دولت تو نمود |
|
|
نهان است گنجى به زير درخت |
به پاداش اين، مر ترا داد بخت |
|
|
تو آن گنج بردار و شادى نماى |
به جز خير و نيكى مكن هيچ راى |
|
|
مرا آمد آن گفت ايشان عجب |
به پاسخ گشادم به گفتار لب |
|
|
كه چون گنج بينيد زير زمين |
نبينيد صيّاد را در كمين |
|
|
كه آسانتان اندر آرد به دام |
عجب دارم از پختگان كار خام |
|
|
دل هر دو شد زين سخن جفت تاب |
گشادند با من زبان در جواب |
|
|
كه دام قضا هست دامى چنان |
كه زان كس رهايى نيابد به جان |
|
|
چو نازل شود ز آسمانها قضا |
بدان جاودان داد بايد رضا |
|
|
كه دفعى نگنجد بدان در ضمير |
تو كار قضا بر دل آسان مگير |
|
|
قضا چشم روشن كند تيره گون |
به ذرّه شمارد كُه بيستون |
|
|
چو زيشان شنيدم جوابى چنين |
من آن گنج برداشتم از زمين |
|
و مفاد اين حكايت را در اين قطعه از بوستان نيز توان ديد:
|
چنين گفت پيش زغن كركسى |
كه نبود ز من دوربينتر، كسى |
|
|
زغن گفت ازين در نشايد گذشت |
بيا تا چه بينى بر اطراف دشت |
|