احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٣٦٢ - «قصه راز حليمه گويمت»
هلاك اين بتان بر دست محمد ٦ خواهد بود. گفت پير از جاى بلرزيد و متغيّر شد و عكازه از دستش بيفتاد. و روى به من كرد و گفت يا حليمه دل مشغول مدار. اين محمد كه تو مىگويى او را خدايى هست كه او را ضايع نمىكند. برو و او را به ساكنى طلب كن.
حليمه گفت چون اين حديث آشكارا شد به عبد المطلب رسيد. نگاه مىكرديم آمد مرا گفت يا حليمه چه كردى محمد ٦ را؟ گفتم او را در ميان جان پروردم چون به در مكه رسيدم ناپيدا شد. عبد المطلب گمان برد كه بعضى قريش بر او اغتيالى كردند. تيغ بر كشيد و آواز داد كه يا آل؟ غال قريش جمله در پيش او جمع آمدند. و گفتند يا سيد چه رسيد تو را گفت فرزند من محمد ٦ مفقود شده است. آن گه برنشست و قريش با او برنشستند. و در شعاب مكه بگرديدند. چون نيافتند عبد المطلب بيامد و سلاح بينداخت و روى به بيت الحرام نهاد و طواف كرد گرد خانه اسبوعى. و گفت:
|
يَا رَبِّ رُدَّ رَاكبى مُحَمَّداً |
رُدَّ اليَّ وَ اتَّخذ عندى يَداً |
|
|
يَا رَبِّ انَّ مُحَمَّداً لَن يُوجَدَا |
اصبَحَ قُرَيشُ كُلُّهُم مُبَدَّداً[١] |
|
منادى از آسمان ندا كرد و گفت اى قوم جزع مكنيد كه محمد ٦ را خدايى هست كه او را نگاه دارد. عبد المطلب گفت يا هاتف كجاست او؟ گفت به وادى تهامه به نزديك فلان درخت. عبد المطلب برنشست و روى بدان جا نهاد. در راه ورقة بن نوفل پيش برافتاد. با او برگرديد. چو به آنجا رسيدند. رسول- ص- شاخ آن درخت بگرفته بود و با درخت بازى مىكرد. عبد المطلّب گفت مَن انتَ يَا غُلام؟ تو كيستى اى كودك؟ چه عبد المطلب او را نشناخت كه مدتى دراز غايب بود از او. گفت انَا مُحَمّدُ بنُ عَبد الله بن عَبد المُطّلب. عبد المطلب گفت فَدَتكَ رُوحى جان فداى تو باد. آن گه او را در پيش خود گرفت و با مكّه آورد.
[ص ١٣٥ قصص مثنوى]
[١] - خدايا، محمد را كه راكب من است( و من مركوب اويم) به من باز گردان و از اين طريق دستگيرم باشد. خدايا، اگر از محمد خبرى نيايد قبيله قريش چاره و تدبير خود را از دست مىدهد.