نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٨٥ - بقاء براى اعراض جايز است
رطوبت، خشكى، حركت، سكون، در مكانى بودن، زندگى، دانش، قدرت، تركيب و اعراضى جز آنها، نمىتواند در دو آن مستقل باقى بماند و ضرورى است كه در آن دوم معدوم شود[١].
اين رأى گردنكشى از فرمان حس و تكذيب ضرورتى است كه خلاف انديشه ايشان است. هيچ چيز نزد خرد آشكارتر از اين نيست كه رنگ لباس در بستن و گشودن چشم تغييرى نكرده است. وانگهى نظر ايشان در برگيرنده امور محال است: الف) انسان يا غير انسان در هر آن نابود و در آن ديگر موجود شوند، زيرا انسان به سبب جواهر فردى كه به نظر ايشان در اوست، انسان نيست بلكه بايد اعراض قائم به آن جواهر نيز در او باشد يعنى بايد رنگ، شكل، مقدار و مختصات ديگر نيز در انسان پديد آيد. هر خردمندى مىداند كه گوهر ذات او در هر لحظه دگرگون نمىشود و منكر اين حكم سوفسطايى است. آيا انكار سوفسطاييان نسبت به دادههاى حسى بيشتر از آن بود كه هر كسى بقاى ذات خود و آنچه را كه در لحظه نخست مشاهده كرده انكار كند؟
خردمند منصف بايد در سخنان رهبر خود كه رشته تقليدش را به گردن افكنده، بنگرد و آن را بر عقل خويش عرضه كند، آيا خرد او مشاهدات خود را ضرورى نمىداند؟ مقلد بايد بداند رهبرى كه از او پيروى مىكند اگر انديشهاى چنان ناتوان دارد كه بطلان اين رأى را در نمىيابد براى رهبرى ناشايستى را برگزيده و به ستون سست بنيانى دست يازيده،[٢] اما اگر رهبر او خطا را مىشناسد و مىپوشد، از پيامبر نيست كه رسول خدا فرمود:
[١]. فضل گفته است: اشعرى و پيروان او برآنند كه عرض در دو زمان باقى نمىماند، بنا بر اين تمام اعراض نزد ايشان فناپذيرند.
[٢]. اين جمله برگرفته از گفتار خداوند بزرگ است.« كاش در برابر شما قدرتى مىداشتم يا مىتوانستم به تكيهگاه استوارى پناه ببرم.» هود ٨٠.