نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٧٨ - فاطمه و غصب فدك
و چگونه بر عمر رواست كه از پيامبر در خطاب به عباس چنين ياد كند: «تو ارث پسر برادرت را مىخواستى» با آنكه خداوند پيامبر را به صفاتش خطاب فرموده است، مانند: «اى رسول، اى نبى، اى مزمّل و اى مدّثّر». پروردگار پيامبران ديگر را به نام خوانده و از خاتم الأنبياء، جز در چهار موضع، نام نبرده و آن مواضع، گواهى به رسالت ايشان بوده و نام بردن ضرورى مىنموده تا آن جناب به اسم معين گردند:
«جز اين نيست كه محمد پيامبرى است كه پيش از او پيامبرانى ديگر بودهاند.»[١]، «محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست. او رسول خدا و خاتم پيامبران است.»[٢]، «به پيامبرى كه پس از من مىآيد و نام او احمد است.»[٣] و «محمّد پيامبر خدا و كسانى كه با او هستند[٤].» وانگهى خداوند (در عظمت پيامبر) فرموده است: «آنچنان كه يك ديگر را صدا مىزنيد، پيامبر را صدا نزنيد.»[٥] عمر از دختر پيامبر با فضل و شرفى كه دارد به عنوان زن على ياد مىكند و عقايد على ٧ و عباس را در باره خود و ابو بكر بيان مىدارد. اگر آنچه عمر به على ٧ و عباس نسبت داد، واقعا اعتقاد آنها بوده و اين اعتقاد با واقعيت خارجى تطابق داشته، پس ابو بكر و عمر گناهكار بودهاند و شايستگى خلافت نداشتهاند؛ و اگر نسبت عمر به على ٧ و عباس، خطا بوده كه بر آنها افتراء بسته است. فرض ديگر اين است كه على ٧ و عباس چنين نظرى داشتهاند اما ابو بكر و عمر، واقعا چنان نبودهاند پس (چگونه اهل سنّت) على ٧ را
[١]. آل عمران: ١٤٤.
[٢]. احزاب: ٤٠.
[٣]. صف: ٦.
[٤]. فتح: ٢٩.
[٥]. نور: ٦٣.