نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٦٠ - ديدن خداوند محال است
است كه بگويند فلان دانشورى فرهيخته است، نان مىخورد و زاهدى خدا ترس است.
اكنون كه خداوند خود را به ناديده بودن ستوده، مرئى بودن براى او كاستى است و كاستى بر او محال. نيز خداوند به موسى فرمود «هرگز مرا نخواهى ديد.»[١] واژه لن براى نفى ابدى است و اگر رويت براى موسى محال باشد براى ديگران نيز قطعا محال است.
(حجت ديگر) خداوند فرمود: « (يهود) گفتند به تو ايمان نمىآوريم تا خدا را آشكار ببينيم. پس به سبب ستمشان صاعقه ايشان را فرو گرفت.»[٢] اگر ديدن خداوند جايز بود، يهود سزاوار سرزنش نمىشدند و خواست آنها ستم شمرده نمىشد. حال كه ضرورت و دليل استوار قرآنى بر نامرئى بودن خدا گواه است، عقل و نقل در صحت اين حكم همگام شدهاند و اشاعره كه مخالفت ورزيدهاند در برابر ضرورت و قرآن گردنكشى كردهاند. چنين قومى چگونه با علم نظرى و اخبار مخالفت نكنند و چگونه تقليد و اعتماد به ايشان روا باشد؟ چگونه سخن آنها پذيرفته گردد و امام خلق باشند؟
نابيناتر از صاحب چنين عقيدهاى كيست؟ چه ضرورتى آدمى را به پيروى از كسانى وامىدارد كه نه كرامتى دارند و نه تقوايى؟ به حكم ضرورت كه قرآن مؤيد آن است گردن ننهادهاند بل به راهى رفتهاند كه مخالف كلام صريح و نص قرآن و ضرورت است. اگر راه نمودن به مقلدان و باز نداشتن آنها از خطاهايى كه رهبرانشان مرتكب مىشوند، نمىبود، با نقل چنين ياوههايى سخن را گسترده نمىساختم اما خداوند ما را به هدايت عامه مأمور كرده است:
[١]. اعراف: ١٤٣.« گفت: هرگز مرا نخواهى ديد. به آن كوه بنگر، اگر بر جاى خود قرار يافت، تو نيز مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه تجلّى كرد، كوه را خرد كرد و موسى بيهوش بيفتاد. چون به هوش آمد گفت: تو منزهى، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم.» و در سوره نساء، ١٥٣:« اينان بزرگتر از اين را از موسى طلب كردند و گفتند: خدا را به آشكار به ما بنماى.
به سبب سخن كفر آميزشان صاعقه آنان را فرو گرفت ...».
[٢]. بقره: ٥٥.