نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٥٣ - روايات شگفت در دانش عمر
محمّد نمرده است و نمىميرد تا آخرين نفر باشد.»[١] در همان كتاب از افراد بخارى از عايشه نقل شده كه پيامبر در گذشت و ابو بكر در منطقه سنح (عاليه) بود. عمر برخاست و گفت: «بخدا سوگند رسول اللَّه نمرده است.» عايشه مىگويد: «همچنين عمر مىگفت:
جز اين چيزى در دلم جا نمىگيرد. بىگمان خداوند او را بر مىانگيزد تا دست و پاى قوم را قطع كند. ابو بكر آمد و پرده از چهره پيامبر برگرفت تا عمر دانست كه او مرده است.»[٢] حميدى در جمع بين صحيحين، از افراد بخارى، از انس، پوزش خواهى عمر در اين باب را نقل مىكند: «انس خطبه عمر بن خطاب را شنيد و عمر اين سخن را فرداى وفات پيامبر بر منبر ايشان گفته بود. عمر تشهد گفت و ابو بكر ساكت بود. عمر بيان داشت كه من ديروز سخنى بر زبان راندم كه نه در كتاب خدا بود و نه پيامبر به من گفته بود، اما اميدوارم پيامبر در زمان ما زندگى كند و به تدبير ما بپردازد.»[٣] گفتار عمر اعتراف صريح است كه او به عمد سخنى خارج از كتاب خدا و سنت پيامبر گفته بود و در سخن خود بر خطا بود. سپس عذر خواه خويش را اميد به زندگى دوباره پيامبر در اين جهان قرار داد. اين سخنان عمر جز پريشان گويى و ژاژخايى نيست.
در جمع بين صحيحين در مسند ابو هريره آمده است: «پيامبر شبزندهدارى در رمضان را ترغيب مىكرد اما آن را بر خلق واجب نساخته بود. او مىفرمود: «هر كه در رمضان به سبب ايمان و بازپرسى از نفس خويش به عبادت ايستد، گناهان گذشته و آيندهاش آمرزيده است»[٤] پس از رحلت پيامبر نيز وضع همينسان بود همچنان در ايام
[١]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ١، ص ١٢٨ و ١٢٩، صحيح البخارى، ج ٦، ص ١٧ و تاريخ الخميس، ج ٢، ص ١٢٤.
[٢]. همان.
[٣]. ابن اثير در التاريخ الكامل، ج ٢، ص ٢١٩، اين مطلب را روايت كرده است.
[٤]. صحيح البخارى، ج ١، ص ١٧ و ج ٢، ص ٥٥، مصابيح السنه، ج ١، ص ٩٤، صحيح مسلم، ج ١، ص ٢٩٣.