نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٧٧ - فاطمه و غصب فدك
ميراث پسر برادرت را طلب كنى و اين در پى ميراث همسرش آمده بود. ابو بكر به شما پاسخ داد كه پيامبر فرمود: ما ارث نمىنهيم و آنچه بر جا ماند صدقه است. شما او را دروغگو، گناهكار، حيلهگر و خائن دانستيد و خدا مىدانست كه او راستگو، نيكوكار، راه يافته و پيرو حق است. سپس ابو بكر از جهان رفت و من گفتم كه ولى رسول خدا و ابو بكر هستم. شما مرا نيز، دروغزن، گنهكار، خيانت پيشه و نيرنگباز پنداشتيد و خدا داند كه من راست گفتار، نيك رفتار، حق يافته و پيرو حقيقت هستم.
سپس تو و اين به يك مقصود آمديد و ارث طلب كرديد.»[١] خردمند در اين روايت كه در كتب صحيح سنيان است. بنگرد، چگونه ابو بكر و عمر، خود را ولى رسول خدا مىدانستند در حالى كه پيامبر تا آخرين لحظه زندگى، آنها را از زيردستان اسامه بن زيد قرار داده بود؟[٢]
[١]. صحيح مسلم، ج ٣، ص ١٤٢.
دروغ، گناه، پيمانشكنى و خيانت به آن دو خليفه- چنان كه افتد و دانى- براستى منسوب است و در برابر خداوند جان على ٧ را چون جان پيامبر قرار داده( آيه مباهله آل عمران، ٦١) و بر پاكى او گواه شده( آيه تطهير احزاب، ٣٣). على ٧ صاحب آيه نجوى( مجادله، ١٢) الاذن الواعيه( حاقه، ٥)، علم كتاب( رعد، ٤٣)، كسى كه خداوند به راستىاش شهادت داده( توبه، ١١٩) و كسى كه پيامبر گواه راستى اوست:
« راستگويان سهاند، ... و على ابن ابى طالب كه برترين آنهاست» و« بزودى پس از من فتنهاى خواهد بود، چون رخ نمود از على بن ابى طالب پيروى كنيد، او نخست كسى است كه به من ايمان آورد و نخستين كسى كه در قيامت دستم مىفشارد، بزرگترين راستگو و جداكننده حق از باطل در اين امت است، او پادشاه دين است و ثروت پادشاه ستمگران( يا منافقان)» بنگريد به الاصابه، ج ٤، ص ١٧١ و در حاشيه آن الاستيعاب، ص ١٧٠، اسد الغابه، ج ٥، ص ٢٨٧ و كنز العمال، ج ٦، ص ٣٩٤؛ با اين روايات آيا بر پژوهشگران و خردمندان رواست كه سخنان ياوه عمر بن خطاب را بپذيرند، يا بايد كتاب و سنت را پيشروى خويش قرار دهند و از آراء مخالف آنها بپرهيزند؟.
[٢]. تاريخ نگاران و محدثان، اتفاق نظر دارند كه ابو بكر و عمر در سپاه اسامه بودند و اين مطلب به نزد ايشان از مسلمات است. بنگريد به: طبقات ابن سعد، تاريخ طبرى، الكامل ابن اثير، ج ٢، ص ٢١٥ تاريخ الخميس، ج ٢، ص ١٥٤، السيره الحلبيه، ج ٣، ص ٢٠٧ و در حاشيه آن سيره زينى دحلان، ج ٢، ص ٣٣٩. ابو بكر و عمر در رفتن درنگ كردند با آنكه به صراحت از پيامبر شنيده بودند كه:« سپاه اسامه را روانه كنيد لعنت خداوند بر كسى كه از آن سپاه واماند» الملل و النحل، ج ١، ص ٢٣.