نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٦٧ - روايات شگفت در دانش عمر
خداوند دين خود را حفظ مىكند؛ اگر جانشينى برنگزينم، به راه پيامبر رفتهام كه او نيز جانشينى برنگزيد و اگر خليفهاى تعيين كنم به تقليد و پيروى از ابو بكر است كه چنين كرد. عمر تنها به سخن گفتن در باره پيامبر و ابو بكر مشغول بود كه من گفتم: كسى با پيامبر برابر نمىشود و او شخصى را جانشين نساخته بود.»[١] اين روايت نيز اعتراف عبد اللَّه بن عمر به يك امر عقلانى است و آن اينكه فرمانرواى مردم نبايد آنها را بدون وصيت رها كند و گواهى داده است كه پيامبر از جهان رفت و در حق مردم چنين سهل انگارى كرد. عمر نيز ابتدا با سخن پسرش موافقت و سپس مخالفت كرده است.
ابن عبد ربه در كتاب «العقد الفريد»[٢] بيان كرده كه معاويه به ابن حصين گفت: «چه چيزى اجتماع و اتحاد مسلمانان را بر هم زد و ميان آنها اختلاف افكند؟ پاسخ داد: كشته شدن عثمان. معاويه گفت: سخن نو و مفيدى نياوردى. ابن حصين گفت: جنگ على با تو.
معاويه سخن خود را تكرار كرد. ابن حصين گفت: نبرد على با طلحه، زبير و عايشه، معاويه باز هم پاسخ او را نپسنديد. آن مرد گفت: اى امير مؤمنان جز اينها چيزى نمىدانم.
معاويه گفت: من تو را آگاه مىسازم. جز شوراى شش عضوى عمر هيچ چيز باعث اختلاف مسلمانان نشد. (پس معاويه در آخر حديث سخن خود را اين گونه تفسير كرد) هر يك از آن شش تن خلافت را براى خود مىخواست و قومش براى او، بدين گونه جانهاى ايشان شيفته خلافت گشت. اگر عمر نيز مانند ابو بكر جانشين تعيين كرده بود اختلافى پديد نمىآيد».
حميدى در جمع بين صحيحين در مسند عمر بن خطاب روايت كرده است: «ابو بكر در روز سقيفه چنين گفت: عرب خلافت را جز براى اين قبيله از قريش، نمىشناسد.»
[١]. صحيح مسلم، ج ٢، ص ١٩٢.
[٢]. ج ٣، ص ٧٥.