نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ١٧٠ - عصمت پيامبران
يابد.»[١] «و خداوند لوط را بيامرزد كه به تكيهگاهى استوار پناه برد.»[٢] و اگر در زندان به اندازه يوسف مىماندم خواسته زليخا را برآورده مىكردم.»[٣] چگونه بر اين جماعت رواست كه بر پيامبر جسارت ورزند و او را به شك در عقيده متهم كنند؟ در صحيحين روايت شده است: «هنگامى كه حبشيان نزد پيامبر با نيزههاى خود مىرقصيدند، عمر داخل شد، مشتى سنگريزه برگرفت و بر آنان افكند، پيامبر به او گفت، ايشان را رها كن.»[٤] غزالى در «احياء علوم الدين» روايت كرده است كه پيامبر نشسته بود و نزد وى كنيزانى بودند كه خنياگرى و بازى مىكردند عمر اجازه ورود خواست. پيامبر به كنيزان فرمان سكوت داد و ايشان دم فرو بستند. عمر درآمد و پس از انجام كارش بيرون شد.
پيامبر به كنيزان دستور داد سرودخوانى و بازيگرى را از سر گيرند. آنها پرسيدند: اى رسول خدا اين مرد كه بود كه چون داخل گشت ما را بازداشتى و چون رفت دستور آغاز دادى؟ فرمود: «اين مردى است كه شنيدن باطل و ناروا را خوش ندارد و بر نمىگزيند.»[٥] چگونه اين قوم به خود اجازه مىدهند چنين رواياتى را بر پيامبر ببندند؟ آيا عمر برتر از پيامبر است كه غنا و گفتار باطل را بر نمىگزيند و پيامآور خدا آن را بر مىگزيند؟
[١]. بقره: ٢٦٠.
[٢]. هود: ٨٠.
[٣]. صحيح بخارى، ج ٤، ص ١٧٩ و ١٨٣، صحيح مسلم، ج ٤، ص ٨٩.
[٤]. التاج الجامع للاصول، ج ١، ص ٣٠٤، صحيح البخاري، ج ٤، ص ٤٦، صحيح مسلم، ج ١، ص ٣٤٦.
[٥]. روايتى كه احمد بن حنبل در مسند خود( ج ٣، ص ٤٣٥) از اسود بن سريع نقل كرده شبيه روايت غزالى است:« نزد پيامبر آمدم و گفتم: اى رسول خدا خداى خود و شما را به شعر ستودهام. فرمود: آنچه كه در مدح خدايت سرودهاى بخوان. من به خواندن آغاز كردم كه مردى بلند قامت و سياهپوست اجازه ورود خواست.
پيامبر به من فرمان سكوت و شنيدن سخن او را داد. مرد درآمد و قدرى سخن گفت و رفت. من دوباره به خواندن پرداختم كه آن مرد باز آمد و اجازه خواست و پيامبر مرا ساكت كرد. اين ماجرا دو يا سه بار تكرار شد. من پرسيدم: اى رسول خدا اين مرد كيست كه مرا از خواندن باز داشتى! فرمود: عمر بن خطاب است و او مردى است كه باطل را دوست ندارد.