نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٧٩ - نفى صفات زائد بر ذات
نامتناهى است زيرا علم به يك شىء غير از علم به علم به آن شىء است و علم به علم به آن شىء متفاوت با علم به علم به علم به آن شىء مىباشد و همين گونه تا بىنهايت؛ و در هر مرتبهاى علوم بىنهايت تحقق دارد. پذيرش اين امر سفسطه است زيرا نمىتوان آن را يكباره ادراك كرد[١].
[١]. متن چنين است: انه يلزم اثبات ما لا نهاية له من المعانى القائمه بذاته تعالى و هو محال، بيان الملازمه ان العلم بالشىء مغاير للعلم بما عداه، فان من شرط العلم المطابقه و محال ان يطابق الشيء الواحد امورا متغايره متخالفه في الذات و الحقيقه، لكن المعلومات غير متناهيه فيكون له علوم غير متناهيه، لا مرة واحدة بل مرارا غير متناهيه باعتبار كل علم يفرض في كل مرتبه من المراتب الغير المتناهيه، لان العلم بالشىء مغاير للعلم بالعلم بذلك الشيء ثم العلم بالعلم بالشىء مغاير للعلم بالعلم بذلك الشيء و هكذا الى ما لا يتناهى و في كل واحدة من هذه المراتب علوم غير متناهيه و هذه السفسطه لعدم تعقله بالمرة.
مراد علّامه آن است كه چون هر شىء( مثلا الف) با شىء ديگر( مثلا ب) مغاير و متفاوت است، علم به الف نيز با علم به ب مغاير خواهد بود زيرا مطابقت با معلوم، شرط علم است. از سويى چون اشياء و اعيان جهان بىپايان هستند، معلومات نيز بىپايان خواهند بود. تا اين موضع،( بر وفاق قاضى شهيد و به رغم مرحوم مظفر) اشكالى وجود ندارد، زيرا اگر لزوم علوم بىپايان براى خدا را اشكال بدانيم، بر قائل به صفات زائد بر ذات( اشعرى) و معتقد به عينيت ذات و صفات، يكسان وارد خواهد شد. به ديگر سخن، اعتراض بر خود علّامه نيز وارد مىگردد. به اين جهت علّامه با عبارت، لا مرة واحدة، بيان داشته است كه اگر لزوم علوم بىپايان، يك بار بود، يعنى اگر تنها يك سلسله بىنهايت وجود داشت، خطايى رخ نمىداد؛ اما اشكال بر اشاعره آنجاست كه ايشان در هر يك از آحاد سلسله بىنهايت نيز به مجموعه بىنهايت ديگرى قائل هستند.
از رأى اشعريان( زيادت و مغايرت علم نسبت ذات) لازم مىآيد كه اگر خداوند به( الف) علم داشته باشد، سه چيز محقق شود: الف، علم به الف، ذات خدا، علم به الف، مغاير با ذات حق است و چون قائم به ذات خداست، به او مستند است. خداوند به اين علم نيز، عالم است و علم به علم غير از علم به الف است، پس اكنون بايد چهار چيز وجود داشته باشد: الف، علم به الف، علم به علم به الف و ذات حق. ديگر بار، علم به علم به الف كه آن نيز مغاير با ذات و زايد بر آن است، نيازمند علم ديگرى خواهد بود. بدين گونه پيوسته بر آحاد سلسله افزوده مىشود و چون اين سلسله در جايى به پايان نمىرسد، تسلسل محال رخ مىدهد.
محذور اين تسلسل، پديد نيامدن شناخت است، زيرا شناخت الف( كه معلول همه افراد سلسله است) بدون تحقق همه افراد، ممكن نيست و هر فرد مجموعه، وابسته به فرد بالاتر است، پس شناخت الف، اساسا ميسر نيست. اگر استدلال علّامه را اين گونه تقرير كنيم، دو سلسله پديد مىآيد: سلسلهاى از اعيان و اشياء كه نامتناهى بودن آن محال نيست و سلسلهاى از علوم لازمه سخن اشعريان، كه بىنهايت بودنش محال است، اما با اين تفسير، در متن خطايى خواهد بود، زيرا سطر ما قبل آخر منقول، بايد چنين باشد:
ثم العلم بالعلم بالشىء مغاير للعلم بالعلم بالعلم بذلك الشيء و لفظ علم در متن دو بار تكرار شده نه سه بار؛ اما وقوع خطا در متن كتاب نهج الحق، عجيب نيست زيرا در مواضع ديگر نيز ديده شده است.( م).