نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٣٨ - داستان افتراء
«روز مرا با حيان، برادر جابر، چه مشابهت؟ و اين دو را با هم چه مناسبت؟ من همه روز در گرماى سوزان بر پشت شتر بوده و او آسوده، به راحت در خانه غنوده.» شگفتا! كسى كه در زندگى مىخواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسيد كوشيد آن را به عقد ديگرى درآرد. (خلافت را چون شترى ماده ديدند) و هر يك به پستانى از او چسبيدند و سخت دوشيدند و (تا توانستند نوشيدند) سپس آن را به راهى درآورد ناهموار، پر آسيب و جان آزار، كه رونده در آن هر دم به سر درآيد، و پى در پى پوزش خواهد، و از ورطه به در نيايد. سوارى را ماند كه بر بارگير توسن نشيند، اگر مهارش بكشد، بينى آن آسيب بيند و اگر رها كند سرنگون افتد و بميرد. به خدا كه مردم چونان گرفتار شدند كه كسى بر اسب سركش نشيند، و آن چارپا به پهناى راه رود و راه راست را نبيند. من آن مدت دراز را با شكيبايى به سر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم.
چون زندگانى او به سرآمد گروهى را نامزد كرد و مرا در جمله آنان درآورد. خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايه او نپنداشتند و در صف اينان داشتند؛ ناچار با آنان انباز و با گفتگويشان دمساز گشتم.
يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود را بهتر ديد و اين دوخت و آن بريد تا سومين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار برد و گياه بهاران چرد، (چندان اسراف ورزيد) كه كار به دست و پايش بپيچيد و پرخورى به خوارى و خوارى به نگونسارى كشيد و ناگهان ديدم مردم از هر سوى روى به من نهادند و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلويم آزرده، به گرد من فراهم و چون گله گوسفند سر نهاده به هم. چون به كار برخاستيم گروهى پيمان بسته شكستند و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند و گروهى با ستمكارى دلم را خستند. گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند (يا شنيدند و كار نبستند) كه مىفرمايد: «سراى آن جهان از آن