نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٥٠ - روايات شگفت در دانش عمر
به سوى آبگيرها مىرفتند.
شبى سوده دختر زمعه بيرون آمد. عمر كه در مجلس بود او را ديد و گفت: اى سوده تو را شناختم. پس از اين واقعه آيه حجاب نازل شد.»[١] اين روايت نيز دليل بىادبى عمر است. او راز همسر پيامبر را فاش ساخت، ديدگان را متوجه او كرد و سبب شرمسارى وى شد. همسر پيامبر به خاطر دور ماندن از چشم مردم شبانگاه بيرون آمده بود. شرمنده ساختن او چه ضرورتى داشت تا آيه حجاب در اين باب نازل شود؟ در جمع بين صحيحين در مسند جابر بن عبد اللَّه از مجموعه متفق عليه آمده است كه جابر گفت: «پدرم در جنگ احد به شهادت رسيد و طلبكاران بر ما سخت گرفتند. نزد پيامبر آمدم و با او سخن گفتم. پيامبر از طلبكاران خواست كه خرماى نخل مرا برگيرند و پدرم با ببخشند ولى ايشان نپذيرفتند. رسول خدا نيز از آن خرما چيزى به آنها نداد و ايشان را وادار به پذيرش نكرد، اما گفت: فردا نزد تو خواهم آمد. صبحگاه نزد من آمد و گرد نخل گشت و براى بركت آن دعا فرمود.
من شاخههاى پر بار را افشاندم و خرماى فراوان برگرفتم. حقوق طلبكاران را پرداختم و براى خودم نيز مقدارى خرما باقى ماند. به محضر پيامبر رفتم و ماجرا باز گفتم. رسول خدا به عمر كه نشسته بود فرمود: اى عمر، بشنو. عمر گفت: اگر ما نمىدانستيم كه تو پيامبر خدا هستى، بخدا سوگند كه (اكنون مىدانيم) تو پيامبر خدايى.»[٢] اين روايت نشان مىدهد كه رسول اللَّه در باره عمر بدگمان بود و از اين رو به او فرمان شنيدن داد و عمر آن گونه پاسخ گفت.
[١]. صحيح البخارى، ج ١، ص ٤٨ و صحيح مسلم، ج ٢، ص ٦.
[٢]. صحيح بخارى، ج ٣، ص ١٩٩، كتاب الهبه.