نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٥٥ - روايات شگفت در دانش عمر
و به آن فرمان مىدهد و بازخواست مىكند.
چگونه به خود اجازه داده بود به خلاف فرمان خدا و پيامبرش امر كند؟ آيا به مصلحت بندگان آگاهتر بود؟ يا پيامبر حكمى را پنهان ساخته بود؟ مسلمانان در زمان پيامبر و ابو بكر در انجام آن وظيفه كوتاهى كرده بودند؟ پناه بر خدا از زشتى چنين فرضهايى. مگر عمر نشنيده بود كه پيامبر فرمود: «هر كه در دين ما، چيزى را كه از آن نيست داخل كند، مرتد است ...»[١] حميدى در جمع بين الصحيحين در مسند انس بن مالك روايت كرده است: «پيامبر در رمضان نماز مىگزارد. من پشت سر او ايستادم و مردى ديگر نيز به من پيوست. چون پيامبر احساس كرد كه ما به اقتداى او به نماز ايستادهايم، نماز را به كوتاهتر وجهى پايان داد و به خانه خويش بازگشت و در خلوت به نمازى ديگر ايستاد.
صبحگاه او را پرسيديم: «آيا دوش، بودن ما را دريافتى؟ فرمود: آرى و از آن رو، چنان كردم.»[٢] اكنون كه پيامبر از امامت در نافله رمضان پرهيز مىكند و مؤمنان را از جماعت در اين باب باز مىدارد، عمر به چه مجوزى با رسول خدا مخالفت كرده است؟ در حالى كه خود نيز به بدعت بودن آن گواهى مىدهد. چرا اكثر مسلمين را به عملى واداشته كه خلاف كردار پيامبر و حتّى ابو بكر است؟ حميدى در جمع بين صحيحين از سلمه بن الاكوع و جابر نقل كرده است كه آنان گفتهاند: «ما در سپاه بوديم كه پيامبر آمد و گفت: متعه زنان براى شما مجاز است»[٣]
[١]. در مستدرك، رواياتى به اين معنا وجود دارد.( ج ١، ص ٩٦ و ٩٧).
« من احدث في ديننا ما ليس منه فهو رد» ضمير هو مىتواند به شخص يا عمل بازگردد.( م).
[٢]. نزديك به اين روايت را مسلم به صورت مسند از عايشه نقل كرده است( صحيح مسلم، ج ١، ص ٢٩٣) و البغوى از زيد بن ثابت در المصابيح، ج ١، ص ٦٤.
[٣]. حديث را منصور على ناصف در التاج الجامع للاصول، ج ٢، ص ٣٣٤، آورده است.