نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٨٣ - خداوند به ذات خويش باقى است
ايشان باطل است و پيشتر برخى از خطاهاى آن را باز گفتيم؛ اكنون مىافزاييم كه اگر بقاء به ذات خدا وابسته باشد، تكثر ذات لازم مىآيد. نيز چون بقاء وابسته به ذات و ذات نيازمند بقاء است، دور آشكار مىگردد.
امّا اگر بقاى خدا به غير خدا وابسته باشد، وصف (عرض) چيزى حال در ديگرى خواهد بود وانگهى غير خداوند، محدث است.
(فرض سوم) اگر بقاء به ذات خويش قائم باشد مجرد است.
اشكال ديگر اين كه، لازم مىآيد بقاى خدا باقى باشد زيرا عدم بر ذات حق يا صفات او راه نمىيابد. محذور ديگر آن كه خداوند محل حوادث خواهد بود پس بقاى ديگرى خواهد داشت و اين تسلسل است. نيز صفات خداوند باقىاند اگر آنها به بقاء باقى باشند قيام معنى به معنى لازم مىآيد[١].
[١]. بخشى از استدلال علّامه، مبهم است و احتمالا خطايى در متن وجود دارد. علّامه دو مجموعه اشكال بر قول به زيادت و مغايرت بقاء وارد ساخته است. مجموعه نخست، با حصر عقلى است، بدين گونه كه بقاء يا قائم به ذات حق است يا قائم به غير و يا وابسته به خود، كه در هر سه فرض، اشكالها روشن است.
مجموعه دوم، اعتراضهاى مشترك است كه با قطع نظر از هر مطلب و تنها با فرض مغايرت و زيادت بقاء، وارد شده است. متن و كلام علّامه در اين موضع، مبهم است. اشكال نخست اين است كه بقاى خداوند نيز باقى است زيرا عدم بر ذات و صفات حق راه نمىيابد و اشكال دوم آنكه خداوند محل حوادث خواهد بود، پس بقاى ديگرى خواهد داشت و تسلسل پديد خواهد آمد. ظاهرا اشكال نخست علّامه بر اشاعره، از طريق تسلسل است، همان گونه كه در زيادت علم وارد ساخت. بدينسان كه اگر بقاء زايد بر ذات باشد، چون صفت خداست و بايد باقى باشد، نيازمند بقاى ديگرى خواهد بود كه آن نيز مغاير با ذات است و بقاى دوم نيز همچنين و تسلسل رخ مىدهد.
اگر اشكال اول را اين گونه تفسير كنيم، در اشكال دوم دو اشكال پديد مىآيد. نخست آنكه به تصريح علّامه، محذور اشكال از طريق تسلسل است و چون در اشكال نخست نيز تسلسل بود، سخن مكرر خواهد گشت. دوم آنكه اشاعره بقاء را قديم مىدانند نه حادث تا گفته شود، خداوند محل حوادث است، ولى علّامه چنين گفته است.
قاضى شهيد شوشترى، عبارت اشكال دوم( محل بودن خداوند براى حوادث) را خطا مىداند و دور. نيست كه چنين باشد اما ممكن است بتوان آن را توجيه كرد. شايد علّامه در هر دو اشكال محذور تسلسل را وارد ساخته است زيرا تسلسل به نزد متكلمان- حتى بدون رعايت شرايط فيلسوفان- محال است اما در هر يك از استدلالها، لزوم تسلسل به طريقى طرح شده است. در روش اول تسلسل با فرض پذيرش قدم بقاء و تسليم به قول خصم پديد مىآيد. استدلال دوم علّامه خاطرنشان مىكند كه جمع ميان قدم بقاء و زيادت آن، تناقض است، زيرا اگر بقاء به بقاى زايد بر ذات وابسته است پس مسبوق به غير است و مسبوق به غير، حادث است، پس اشعرى من حيث لا يشعر به حدوث بقاء باور دارد و محذور حدوث بقاء، محل بودن ذات خدا براى حوادث و تسلسل به طريق ديگر است. مرحوم مظفر در دلائل الصدق، تفسيرى دارد كه با نظر من، به وجهى موافق و مخالف است. و اللَّه اعلم( م).