نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٢٨٥ - ب خطاهايى كه سنيان از عمر بن خطاب نقل كردهاند
داشت[١] امانتهاى امت بودند كه مصطفى ٦ فرمود: «بار خدايا اين دو، امانتهاى من نزد امتم هستند»[٢] چگونه مىتوان چيزى را كه خداوند يا پيامبر او بر مردم واجب نساختهاند، لازم و ضرورى كرد يا به آن فرمان داد؟ آيا عمر از خدا و رسول او به مصالح بندگان آگاهتر بوده كه آنها ابو بكر را به امامت برنگزيدند و او چنين كرد؟ يا همه امت اختيار خود را به دست وى سپرده و او را وكيل خود ساخته بودند؟
خردمندان بنگرند، آيا گرايش به چنين باورهاى باطلى سزاوار است؟ پيامبر كه بزرگترين فرستاده خدا بود و آيينش برترين دينهاست از يهود به ستاندن جزيه بسنده كرد و آنها را به قوه قهرى وادار به اطاعت ننمود و مسيحيان و زردشتيان را به سوزاندن مجازات نكرد. پس چگونه اين اصحاب پيامبر با اهل بيت او چنان كردند، با آنكه مسأله امامت نزد اهل سنت نه از اصول عقايد است و نه از اركان دين، بلكه امرى متعلق به مصالح مردم در دنيا است پس چگونه مىتوان كسى را به سبب نپذيرفتن آن مجازات كرد؟
وانگهى سلمان، ابو ذر، مقداد و بزرگان صحابه از انصار از بيعت خوددارى كردند، چرا ابو بكر و عمر به سراغ خانههاى ايشان نرفتند؟ اسامه بن زيد تا زنده بود، بيعت نكرد و مىگفت: اى ابو بكر پيامبر خدا مرا بر شما امير كرد، چه كسى تو را بر من امير ساخت؟[٣] ٣. عمر از بىدانشى به جايى رسيده بود كه نمىدانست مرگ بر پيامبر نيز واقع است. او
[١]. الامامه و السياسه، ج ١، ص ١٤.
[٢]. حديث در منتخب كنز العمال، ج ٥، ص ١٠٦، به دو طريق از ابو هريره، به عبارتى متفاوت ذكر شده است.
[٣]. زمخشرى در كتاب خود« ربيع الابرار» اين مطلب را به عبارت ديگر بيان كرده و علّامه سيد شرف الدين بحث سودمندى در اين باب نموده است( النص و الاجتهاد، ص ٩٩). متقى در كنز العمال، ج ٣، ص ٢٧٠، اعتراف عمر به اين سخن را بيان داشته است.