نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٢٨٣ - ب خطاهايى كه سنيان از عمر بن خطاب نقل كردهاند
عمر مانع شد و گفت: «پيامبر خدا هذيان مىگويد و كتاب خدا ما را بس است.»[١]
[١]. مسلم اين حديث را به دو طريق در باب ترك وصيت، ج ٣، ص ٦٩، آورده است. در طريقه اول آمده است:
« گفتند: پيامبر خدا هذيان مىگويد» و در طريقه دوم:« عمر گفت: همانا بيمارى و درد بر پيامبر خدا چيره گشته است» بخارى در ج ١، ص ٣٦، باب كتابة العلم و ج ٢، ص ١٥٦، باب قول المريض: قوموا عنى و ج ٦، ص ١١، باب مرض النبى و وفاته و ج ٩، ص ١٣٧، روايت را اين گونه آورده است. در برخى از اين روايات( بخارى ج ٤، ص ٨٥، باب هل يستشفع الى اهل الذمه معاملتهم و ص ١٢١، باب اخراج اليهود من جزيره العرب و ج ٦، ص ١١، باب مرض النبى و وفاته) حديث با اين عبارت آمده است:« گفتند: پيامبر خدا هذيان مىگويد؟» و« چه شده است كه هذيان مىگويد؟» و« او را چه فتاده كه هذيان مىگويد؟ آيا سخنش را درك مىكنيد؟» به هر روى نسبت هذيان به پيامبر ثابت است جز آنكه سنيان به جاى واژه هذيان، بيمارى و درد را قرار دادهاند. آنان هنگامى كه از گوينده اين سخن( عمر) نام مىبرند براى حفظ آبروى او و كاستن زشتى كلام به جاى هذيان، درد و بيمارى را ذكر مىكنند. شاهد اين دعوى روايت ابو بكر جوهرى در كتابش« سقيفه»- همان گونه كه در شرح نهج البلاغه، ج ٢، ص ٢٠- است:« عمر كلمهاى بكار برد كه معناى آن بيمارى و درد بود» احمد بن حنبل نيز در مسند خود ج ٣، ص ٣٤٦، از جابر نقل كرده است:« پيامبر ٦ هنگام مرگ كاغذ خواست تا با نگارش مطالبى امت را از گمراهى باز دارد ولى عمر بن خطاب مخالفت كرد و سخن پيامبر را نپذيرفت.» معناى اختلاف در اين احاديث چيست؟ چرا سنيان عبارت را باز نمىگويند ولى هر گاه نام گوينده برده نشود حديث را به صورت اصلى بيان مىكنند؟ در آن روز جز خليفه دوم هيچ كس چنين سخنى نگفت و اگر ديگرى نيز گفته از عمر نقل كرده است، همان گونه كه از روايت بخارى در صحيح، ج ٩، ص ١٣٧، دانسته مىشود:« برخى مىگويند» امام غزالى در كتاب خود« سر العالمين» در مقاله چهارم و نوه ابن جوزى در التذكره، ص ٣٦، آوردهاند:« عمر گفت: به اين مرد« پيامبر» اعتنا نكنيد، او هذيان مىگويد و كتاب خدا ما را بس است. آيا خليفه سخن خداوند را نخوانده بود:« يار شما نه گمراه شده و نه به راه كج رفته است و سخن از روى هوا نمىگويد. نيست اين سخن جز آنچه بدو وحى مىشود»( نجم، ٥- ١) آيا عمر گواهى پروردگار جهان. به پاكى پيامبر در آيه« تطهير» را نشنيده بود كه رسول خويش را از هر آلودگى در روان بلند مرتبهاش پيراسته است؟ يا شنيده بود و به خاطر داشت اما آرايش دنيا او را فريفت؟ چگونه به پيامبر چنين جسارت كرد؟
و چگونه وصيت فرستاده حق را كه ضامن سعادت ابدى امت بود، هذيان خواند؟ اما هنگامى كه ابو بكر او را در حالت اغماء و بيهوشى جانشين خود ساخت، كاملا سكوت كرد؟! روايت كردهاند كه ابو بكر به عثمان فرمان داد بنويسد: اما بعد، سپس از هوش رفت و عثمان چنين نوشت: اما بعد، عمر بن خطاب را بر شما خليفه كردم، از او بشنويد و فرمان بريد. اين روايت متواتر است و سنيان در اثبات خلافت عمر به آن استناد مىكنند.
چگونه عمر مىگفت:« كتاب خدا ما را بسنده است» در حالى كه او و ابو بكر معناى كلمه« أبّ» در قرآن( و فاكهة و ابا، عبس، ٣١) را نمىدانستند؟ چگونه قرآن را تفسير مىكردند و راهبر مردم مىشدند؟
ابراهيم تميمى گفته است: از ابو بكر معناى« أبّ» را پرسيدند و گفت: كدام آسمان بر من سايه افكند و كدام زمينم بر پشت گيرد اگر در باره كتاب خدا با ناآگاهى سخن گويم؟
از انس نقل شده است كه عمر بر منبر خواند:« فَأَنْبَتْنا فِيها حَبًّا» تا« و ابا» آنگاه گفت: تمام جملات را فهميدم اما« أبّ» چيست؟ سپس عصاى خود را افكند و گفت: به خدا اين تكلف است، اى عمر چه شود اگر ندانى« أبّ» چيست؟! دو روايت را حافظان حديث ذكر كردهاند.( تفسير آلوسى، ج ٢٨، ص ٤٧، تفسير الخازن ج ٤، ص ٣٨٠، الدر المنثور، ج ٦، ص ٣١٧).