احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٨٧ - بو سعيد و قصه طنبور زن
صبحدم چيزى مىزدم و مىگريستم. چون بانگ نماز آمد مانده شدم بيفتادم و در خواب شدم تا اكنون كه تو آمدى.
حسن گفت: با هم به نزديك شيخ آمديم و شيخ هم آنجا نشسته بود. آن پير در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد. شيخ گفت اى جوانمرد، از سر كمى و نيستى و بىكسى در خرابه نفسى بزدى ضايع نگذاشت. برو و هم با او مىگوى و اين سيم مىخور. پس روى به من كرد و گفت اى حسن هرگز هيچ كسى در كار خداى تعالى زيان نكرده است. اين او را پديد آمده بود از آن تو نيز پديد آيد. حسن گفت ديگر روز كه شيخ از مجلس فارغ شد كسى بيامد و دويست دينار زر به من داد كه پيش شيخ بر. شيخ فرمود كه در وجه وام صرف كن پس دلم از وام فارغ گشت.
و همين حكايت را شيخ عطار در مصيبت نامه به نظم آورده است اينك گفته عطّار:
|
بود پيرى عاجز و حيران شده |
سخت كوش چرخ سرگردان شده |
|
|
دست تنگى پاى مالش كرده بود |
گرد پيرى در جوالش كرده بود |
|
|
بود نالان همچو چنگى ز اضطراب |
پيشه او از همه فعلى رباب |
|
|
نه يكى بانگ ربابش مىخريد |
نه يكى ناز و ثوابش مىخريد |
|
|
گُرْسنه مانده نه خوردى و نه خواب |
برْهنه مانده نه نانى و نه آب |
|
|
چون نبودش هيچ روى از هيچ سوى |
برگرفت آخر رباب و شد به كوى |
|
|
مسجدى بود از همه نوعى خراب |
رفت آنجا و بزد لختى رباب |
|
|
رخ به قبله زخم را بر كار كرد |
پس سرودى نيز با او يار كرد |
|
|
چون بزد لختى رباب آن بىقرار |
گفت يا رب من ندانم هيچ كار |
|
|
آنچه مىدانستم آن آوردمت |
خوش ثنايى با ميان آوردمت |
|
|
عاجزم پيرم ضعيفم بىكسم |
چون ندارم هيچ نانى جان بسم |
|
|
نه كسى مىخوانَدَم بهر رباب |
نه كسم نان مىدهد بهر ثواب |
|
|
من چو كردم آن خود بر تو نثار |
تو كريمى نيز آن خود بيار |
|
|
در همه دنيا ندارم هيچ چيز |
رايگان بشنو سماع من تو نيز |
|
|
كار من آماده كن يكبارگى |
تا رهايى يابم از غمخوارگى |
|
|
چون ز بس گفتن دلش در تاب شد |
هم در آن مسجد خوشى در خواب شد |
|
|
صوفيان بو سعيد آن پير راه |
گرسنه بودند جمله چند گاه |
|
|
چشم بر ره تا فتوحى در رسد |
قوّت تن قوت روحى در رسد |
|