احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٢٠ - «ز»
(در ديده به جاى خواب آب است مرا) (٥٥٣) (درستى طلب كرد چندان شتافت) (١٣٧) (در شد به چتر ماه سنانهاى آفتاب) (١٦٩) (در قبيله اوفتاده فاقهاى) (١٠١) (در مذلّت روزگارى مىگذاشت) (١٠٠) (در ميان اين دو مشكل چون كنم) (١٢٩) (درّ و جوهر ريخت در پيشش بسى) (٥٤٩) (درونم بود دو گوهر قوى حال) (٣٩٠) (در همه دنيا ندارم هيچ چيز) (٨٧) (دست تنگى پاى مالش كرده بود) (٨٧) (دگر باره پرسيد از او شهريار) (١٨٦) (دگر روز از براى او جهاندار) (٤٨٧) (دگر ره حجاب از ميان بركشيد) (١٣٧) (دگر ز بنده نپرسى كه تا كجا باشد) (٣٢٠) (دل آن مرد خونين شد ز غيرت) (٣٩١) (دل من بدان كار رخصت نداد) (٥٩) (دل هر دو شد زين سخن جفت تاب) (٥٩) (دليل آن كه تا پيكر اين كنيز) (٥) (دماغ بوى خوش او را كجا بود) (٣٤٨) (دو مثقالم نباشد گوشت امروز) (٣٩١) (دوم گفتا محالى گر شنيدى) (٣٩٠) (دو هدهد بر مرد ناهوشمند) (٥٩) (دهد خبر كه پشيمانم از جدايى تو) (٣٢٠) (ديد آن خيل غلامان راز دور) (٤٩٣) (دى شيخ با چراغ همىگشت گرد شهر) (٤٨٨)
«ر»
(راست چون ناودان ميانه تهى است) (٢٦٦) (رخ به قبله زخم را بر كار كرد) (٨٧) (رفت خادم تا برد درويش را) (٨٨) (رفت مردى زود باز آمد به تاب) (٣٨٩) (رفت معشوقش به بالينش فراز) (٥٣٣) (رقعهاى بنوشت چست و لايق او) (٥٣٣) (رقمهاى رومى نشد زآب و رنگ) (١٣٧) (روز اوّل چون گشاد اين در مرا) (٤٦٨) (روزى از بهر تماشا سوى دشت) (٥٠٠) (روى آن دارد كزين آب روان) (١٠٠) (رها كردش به قول خويش از دست) (٣٩٠) (ريخت مأمون آن زمانش در كنار) (١٠١)
«ز»
(زان كه جانت ذوق آن نشناختهاست) (١٨٦) (زان كه گر بوديش عشقى كارگر) (١٢٩) (زان كه همچون عاقلان صد گونه حال) (١٢٩) (زان همىگريم كه چندين گاه من) (٥٤٩) (ز اهل حرفت فراشته گردن) (٣٥٧) (ز بار دورى تو ماه ماه مىگذرد) (٣٢٠) (ز حال مرگ ايشان مرد هشيار) (٧٧) (ز حق نتوان همه چيز نكو خواست) (١٥٩) (ز خشم استاد گفتش اى بد اختر) (٢١) (زر ستد آن مرد و حالى باز گشت) (١٠١) (ز سوز سينه كنى يادم ار خبر دارى) (٣٢٠) (زشت بادا روى ليلى در جهان) (٢٤) (ز عيسى ابلهى درخواست يك روز) (١٥٨) (زغن را نماند از تعجب شگفت) (٦٠) (زغن گفت از آن دانه ديدن چه سود) (٦٠)