احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧١٩ - «د»
(چون بر او عيبش آينه ننهفت) (٢٢٤) (چون بر اهل شهر باز شدند) (٢٦٦) (چون بزد لختى رباب آن بىقرار) (٨٧) (چون به صحرا ساعتى ماندند دير) (٥٠٠) (چون تو خود بستودهاى چه استايمت) (٨٨) (چون تو در عشق از سر جهل آمدى) (٥٣٣) (چون خر ما بر تو مىگردد سوار) (١٨٧) (چون خرم شد نفس بنشستم بر او) (١٨٦) (چون چشيد آن آب گرم بويناك) (١٠١) (چون ز بس گفتن دلش در تاب شد) (٨٧) (چون ز دستت هر دمم گنجى رسد) (١٨٨) (چون شدم از حال او آگاه من) (١٠١) (چون شنيد اين قصه آن ديوانه زود) (٤٩٣) (چون كه دندان تو را كرم افتاد) (٢٦٨) (چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد) (٣) (چون نبودش هيچ روى از هيچ سوى) (٨) (چون نه اينى و نه آن اى بىفروغ) (٥٣٣) (چو يك روزى به سر آمد از اين راز) (٤٨) (چه سازد تا رسد نزد شما باز) (٧٦) (چه مشغولى از دانشت باز داشت) (٤)
«ح»
(حال خود با شاه گفتم جمله راست) (١٠١) (حاليا آن حال پرسيد از اياس) (٤٦٨) (حرص و شهوت خواجگان را شاه و ما را بندهاند) (١٨٦) (حق تعالى از پس چندين بلا) (١٠٠) (حكيم آخر چو با هندوستان شد) (٧٦) (حكيم هند آن اسرار برگفت) (٧٦) (حكيم هند سوى شهر چين شد) (٧٦)
«خ»
(خرامان به گرد گلان در تذرو) (٢٠٦) (خردمند پاسخ چنين داد باز) (١٨٦) (خشك سالى گشت قحطى آشكار) (١٠٠) (خشك سالى گشته كلّى آشكار) (١٠١) (خم آورده در باغ شاخ سمن) (٢٠٦) (خواب ديدم خواجه معطى المُنى) (٥١٩) (خواجه شهرى جوابش داد راست) (٤٩٣) (خواست تا ديدار ليلى بيند او) (٢٤) (خواست تا معلوم گرداند تمام) (٤٦٨) (خواند ليلى را و چون كردش نگاه) (٤) (خواند مجنون را و گفت اى بىخبر) (٢٤) (خورد بر يك جايگه روزى بلال) (٥٣٩) (خون روان شد ز او ز چوب بىعدد) (٥٣٩)
«د»
(داد آخر وعده وصليش باز) (١٢٩) (داد شه را نيمهاى چون شه چشيد) (١٨٨) (داشت پيلى بزرگ با هيبت) (٢٦٦) (داشتى در راه اياز سيم بر) (٤٦٨) (درآمد خاطرش از ملك ناگاه) (٣٨٠) (در آنجا هست حيوانى قوى تن) (٤٨٧) (در آن وقت كان شغل مىساختند) (١٣٧) (در ترازو نديد صدگان سنگ) (٣٥٧) (در خراسان بود دولت بر مزيد) (٤٩٣) (در دُرج زر از آيت روزىمندى) (٣٢٠) (در درون خانه رفتى او پگاه) (٤٦٨)