احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧١٨ - «چ»
«چ»
(چاه چون بشنيد آن تابش نماند) (٣٨٩) (چشم بر ره تا فتوحى در رسد) (٨٧) (چگونه نقد باشد در درونم) (٣٩١) (چنان از شاخ افتادند در خاك) (٧٧) (چنان داد باز ارشميدس جواب) (٤) (چنانشان مياور ز بيچارگى) (٢٠٧) (چند كور از ميان آن كوران) (٢٦٦) (چنين داد پاسخ سخن گوى پير) (١٨٦) (چنين دارم من از درگاه فرمان) (٣٨٠) (چنين گفت پيش زغن كركسى) (٥٩) (چنين گفت ديدم گرت باور است) (٦٠) (چنين گفت گودرز كاى نرّه شير) (٩٩) (چنين گفته است شعبى مرد درگاه) (٣٩٠) (چو آمد باد از دورى به تعجيل) (٣٤٠) (چو آمد حجابى ميان دو كاخ) (١٣٧) (چو آنجا شد كه گفت او ديده بگماشت) (٢٠) (چو استاد دانست كان تيز هوش) (٤) (چو او در ديدن خود شك نمىديد) (٢١) (چو او را ديد پيش او به در شد) (٤٧) (چو اينجا ديدمش ماندم در اين سوز) (٤٧) (چو اين ماده در تن نمىدانيش) (٥) (چو باد آورد در هندوستانش) (٤٧) (چو بادى آتشى در خويشتن زد) (٧٧) (چو بادى مىرسد او مىگريزد) (٣٤٠) (چو بر اهل شهر باز شدند) (٢٦٦) (چو بز تا چند خواهى از كمر جست) (٢٦١) (چو بشنيد اين سخن عيسى برآشفت) (١٥٩) (چو بوى مشك از دكان برون شد) (٣٤٨) (چو پر كرد از اخلاط آن مايه تشت) (٤) (چو خالى كرد حالى هفت صحرا) (٤٨٧) (چو در گلخن فتاد آن طوطى خويش) (٧٧) (چو ديدش پير زن برخاست از جاى) (١٦١) (چو رويش از گلاب و عود تر شد) (٣٤٨) (چو زان دو حرف نشنيدى يكى راست) (٣٩١) (چو زان كار گردند پرداخته) (١٣٧) (چو زيشان شنيدم جوابى چنين) (٥٩) (چو زين قصّه گفتن به آخر رسيد) (١٣٧) (چو سازد تا رسد نزد شما باز) (٧٦) (چو شد صفّه چينيان بىنگار) (١٣٧) (چو صيّاد را آهو آمد به دست) (٤) (چو طوطى اين سخن بشنود در حال) (٧٧) (چو طوطى ديد هندو را برابر) (٧٦) (چو عضوى به درد آورد روزگار) (٤١٠) (چو فارغ گردد از خوردن به يك بار) (٤٨٧) (چو فرزانه ديد آن دو بت خانه را) (١٣٧) (چو كركس بر دانه آمد فراز) (٦٠) (چو گفت آن نام حال آن استخوان زود) (١٥٩) (چو مرد آنگه به زارى استخوانش) (١٥٩) (چو نازل شود زآسمانها قضا) (٥٩) (چو نام مهترش آخر در آموخت) (١٥٩) (چون ببينم پوستين خود پگاه) (٤٦٨) (چون بديد آن آب خوش مرد سليم) (١٠٠)