احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧١٥ - «ب»
٧- فهرست الفبايى ساير ابيات (مصراعهاى اوّل)
آ
(آب دنيا تلخ و زشت آيد پديد) (١٠٠) (آخرش بردند پيش شهريار) (٥٤٨) (آدمى زاده طرفه معجونى است) (٣٧٣) (آرد سازى ريگ را بهر خليل) (٢٩٨) (آرزو كرد هر يكى ز ايشان) (٢٦٦) (آمدند و به دست بپسودند) (٢٦٦) (آمد و آن خانه را در كرد باز) (٤٦٨) (آن ابو جهل از پيمبر معجزى) (١٠٦) (آنجا كه جمال دوستان است) (٣٢٤) (آنچه مىدانستم آن آوردمت) (٨٧) (آن رهى با شاه گفت اى شهريار) (١٨٨) (آن شبانگه بر در آن دل فروز) (١٢٩) (آن كه دستش به سوى گوش رسيد) (٢٦٦) (آن كه دستش رسيد زى خرطوم) (٢٦٦) (آن همه زر چون بديد آن پير زار) (٨٨) (آن يكى گفت اين جهان افروز جام) (٥١٥)
«ا»
(ابلهى رفت تا شكر بخرد) (٣٥٧) (احول ار هيچ كژ شمارستى) (٢٤٢) (ارسطوش فرزند خود ياد كرد) (٤) (از ترازو گلك همىدزديد) (٣٥٧) (از خوش كان چاكرش مىخورد آن) (١٨٨) (از درد دل محب حبيب آگه نيست) (٧٦) (از زلال او شدى حالى خجل) (١٠١) (از فراست حال او معلوم كرد) (٤٩٣) (از قضا ديوانهاى بس گرسنه) (٤٩٣) (از كرم نيكو نعيمى مىكنى) (٨٨) (اگر چيزى همىبينى تو جز خويش) (٢١) (او به وسع خويش كار خويش كرد) (١٠١) (اوستادى نيمهاى را كرد همچون آينه) (١٣٧) (او وسيلت جست سوى ما ز دور) (١٠١) (اى برادر خويشتن را صفّهاى دان همچنان) (١٣٧) (اى خواجه پرّ و بال تو مىدان كه زر توست) (٤٣٨) (اى دريغا بىخبر بودم بسى) (٥٤٩) (اين بگفت و مشك پيش آورد باز) (١٠١) (اين جهان پاك خواب كردار است) (مقدمه) (اين سخن گفتند پيش شهريار) (٤٦٨) (اين سخن مىگفت پيش صادقى) (١٢٩) (اين نوشته بود كاى مرد خموش) (٥٣٣) (اين واقعه را اگر چه نپسندد) (٣٢٠)
«ب»
(با ربابى زير سر پير نكوست) (٨٨) (بارى از آن نيمه پر نقش نتوانى شدن) (١٣٧) (باز چون امروز كاو آن قدر يافت) (٤٦٨) (با كلاه شقّه و با طوق زر) (٤٩٣) (با كمرهاى مرصّع بر ميان) (٤٩٣) (باز گشته بود مأمون از شكار) (١٠٠) (ببينم كه تاراج آن تركتاز) (٤) (ببينند كز هر دو پيكر كدام) (١٣٧)