احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٠٦ - «گ»
(كرّ اصلى كش نبود آغاز گوش) (٧٨) (كز اگر گفتن رسول با وفاق) (١٧٧) (كژ روى جفَّ القلم كژ آيدت) (٤٩٢) (كژ نهم تا راست گردد اين جهان) (٢٩٥) (كُشتن اين نار نبود جز به نور) (٣١٥) (كفر، ايمان گشت و ديو اسلام يافت) (٥٥٨) (كعبه هر چندى كه خانه برِّ اوست) (٢١٦) (كُلّكم راعٍ بداند از رمه) (٥٩٥) (كلكم راعٍ نبى چون راعى است) (٣٣٢) (كمترين كاريش هر روز آن بود) (١٣٠) (كُنت كنزاً رحمةً مخفيّةً) (١٦٣) (كنتُ كنزاً گفت مخفيّاً شنو) (٤٠٥) (كندن گورى كه كمتر پيشه بود) (٣٦٨) (كودكان خندان و دانايان ترش) (٣٢٢) (كودكان مكتبى از اوستاد) (٢٧٣) (كودكى در پيش تابوت پدر) (٢٣٣) (كودكى كاو حارس كشتى بُدى) (٣٢٩) (كورى عشق است اين كورىّ من) (٢٩٥) (كوهها را هست ز اين طوفان فضوح) (٤٨٣) (كوه، يحيى را نه سوى خويش خواند) (٨٤) (كه اشتهار خلق بند محكم است) (٧٥) (كه اكابر را مقدّم داشتن) (٥٦٥) (كه بدين عقل آورى ارزاق را) (٤٩٥) (كه برابر مىنهد شاه مجيد) (٤٦٣) (كه برو از پيه اين اشتر بخر) (٤٣٦) (كه بلاى دوست تطهير شماست) (٣٤٥) (كه تأنّى هست از رحمان يقين) (٣١٧) (كه تجافى آرد از دار الغرور) (٤٠٦) (كه رعيّت دين شه دارند و بس) (٤٣٠) (كه شما پروانهوار از جهل خويش) (٣٣٧) (كه صفر بگذشت و شد ماه ربيع) (٣٩٦) (كه علامات است زان ديدار نور) (٤٨١) (كه محمّد گفت بر دست صبا) (٣٧٨) (كه مرا از غيب نادر هديههاست) (٣٥٦) (كه مُراداتت همه اشكسته پاست) (٣٣٥) (كه نگنجيدم در افلاك و خلا) (٥٧٥) (كه يكى را ده عوض مىآيدش) (١٨٠) (كى بديدندى عصا و معجزات) (١٤٧) (كيست كز ممنوع گردد ممتنع) (٥٨٦) (كى كم از برّه كم از بزغالهام) (٣٤٧) (كينههاى كهنهشان از مصطفى) (٢٤٣)
«گ»
(گازرى بود و مر او را يك خرى) (٤٧٤) (گاو آبى گوهر از بحر آورد) (٥٧٢) (گر امينم متّهم نبود امين) (٢٨) (گر ببّرد او به قهر خود سرم) (٤٠٤) (گر بخواهى ور نخواهى رزق تو) (٤٧٩) (گر بگويى احولى را مه يكى است) (٢٤١) (گر به صورت من ز آدم زادهام) (٣٥٤) (گر چه از ميرى و را آوازه است) (٧٠) (گر چه باشد مو و ريش او سپيد) (٦٠١) (گر چه در خشكى هزاران رنگهاست) (٢٧) (گرچه دوزخ دور دارد ز او نكال) (٥١٣) (گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر) (٥٢٣)