احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٠٣ - «ش»
(زان كه هفصد پرده دارد نور حق) (١٧٩) (زان لقب شد خاك را دار الغرور) (٥٨٦) (زان نبى دنيات را سحّاره خواند) (٤٠٨) (زان ندانى كت ز دانش دور كرد) (٢٢٦) (زان همىخندم كه از زنجير و غل) (٣٣٨) (ز او پرى و ديو ساحلها گرفت) (٥٠) (ز او قيامت را همىپرسيدهاند) (٥٣٨) (زاهدى را گفت يارى در عمل) (١٦٦) (زايد از لقمه حلال اندر دهان) (٧٩) (ز اين بفرموده است آن آگه رسول) (٤٤٠) (ز اين حكايت كرد آن ختم رسل) (٥٧٥) (ز اين خيال رهزن راه يقين) (٤٨٣) (ز اين سبب بر انبيا رنج و شكست) (٣٤٤) (ز اين سبب پيغمبر با اجتهاد) (٦٠٠) (ز اين سبب درخواست حق از مصطفى) (٥٨١) (ز اين سبب كه علم ضالهى مؤمن است) (٥٩٩) (ز اين قبل فرمود احمد در مقال) (٢٧٤) (ز اين كه اوّل سمع بايد نطق را) (٧٨) (ز اين وصيت كرد ما را مصطفى) (٤١٧) (زن مصلّا باز كرده از نياز) (١١٦) (زَهرههاى پر دلان هم بردرد) (٢٠٥) (زير خرما بن ز خلقان او جدا) (٧١)
«س»
(ساخت موسى قدس در باب صغير) (٣٠٥) (سالها بايد كه اندر آفتاب) (١١١) (سايه حق بر سر بنده بوَد) (٢٥) (سايه يزدان چو باشد دايهاش) (٢٥) (سَبق برده رحمتش و آن غدر را) (٤٣٠) (سَبق رحمت بر غضب هست اى فتى) (٤٦١) (سبق رحمت راست و او از رحمت است) (٤٣٧) (سبق رحمت گشت غالب بر غضب) (٤٦٣) (سجدهگاهم را از آن رو لطف حق) (٢٣٨) (سجده مىكردند كاى ربّ بشر) (٤٢٤) (سخت پنهان است و پيدا حيرتش) (٣٤١) (سرّ النّاس معادن داد دست) (٥٧٠) (سرّ النّاس معادن داد دست) (٥٨٨) (سعد ديدى شكر كن ايثار كن) (٥٦٩) (سعى شكر نعمتش قدرت بوَد) (٤٥) (سنگها اندر كف بو جهل بود) (٩٨) (سنگها اندر كف بو جهل بود) (٢٢٤) (سوى دلّاكى بشد قزوينىاى) (١٢٦) (سوى مكّه شيخ امّت بايزيد) (٢١٥) (سهل شيرى دان كه صفها بشكند) (٦٦) (سه هزاران سال و پانصد تا زحل) (٣٥٢) (سينه خواهم شرحه شرحه از فراق) (١)
«ش»
(شادمانه سوى صحرا راندند) (٢٥٨) (شاوروهنّ پس آنگه خالفوا) (١٢٤) (شاه را بايد كه باشد خوى رب) (٣٩٢) (شاه را غيرت بوَد بر هر كه او) (٨٣) (شد محمّد الب الُغ خوارزمشاه) (٤٤٤) (شرح اين توبهى نصوح از من شنو) (٤٧٢) (شرم دارم از رسول ذو فنون) (٥٨٩) (شعله مىزد آتش جان سفيه) (٤٦٩) (شكر او شكر خدا باشد يقين) (٥٧٦) (شكر قدرت قدرتت افزون كند) (٤٥)