احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٠١ - «ر»
(درگذر از فضل و از جلدى و فن) (٥٦٥) (درگذشت از وى نشانى آن چنان) (٥٦٩) (در مثالى بسته گفتى رأى را) (٥٣) (در ميان امّت مرحوم باش) (٥٢٩) (در نُبى شاركهُمُ فرمود حق) (٤٣١) (در نگر اى سايل محنت زده) (٣٧١) (در وجود تو شوم من منعدم) (١١٢) (در وضو هر عضو را وردى جدا) (٣٨٨) (در يكى پيهى نهى تو روشنى) (٢٣٦) (در يكى گفته رياضت سود نيست) (٢٦) (دست اشكسته برآور در دعا) (٤٣٦) (دست بر ديگ نوى چون زد فتى) (٦٠٥) (دست مىدادش سخن او بىخبر) (٣٨٥) (دشمن طاووس آمد پرِّ او) (١٧) (دل بيارامد به گفتار صواب) (٥٩٤) (دل نباشد غير آن درياى نور) (٢٩٥) (دلوها وابسته چرخ بلند) (٦٠٠) (دُمّ گاو كُشته بر مقتول زن) (٢٩٩) (دور توست ايرا كه موساى كليم) (١٦٢) (دوزخ آن بود و سياستگاه سخت) (٢٢١) (دوزخ آن خشم است و خصمى بايدش) (٣٦٥) (دوزخ از وى هم امان جويد به جان) (٤٠٠) (دوست حق است و كسى كش گفت او) (٣٣٩) (دوست دارد يار اين آشفتگى) (٨٤) (دوست همچون زر بلا چون آتش است) (١٨٥) (دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت) (٢٤٢) (ده مرو ده مرد را احمق كند) (٢٥٧) (ديد پيغمبر يكى جوقى اسير) (٣٣٥) (ديد در ايّام آن شيخ فقير) (٢٨٦) (ديد صد چندان كه وصفش كرده بود) (٥١٣) (ديد عرش و كرسى و جنّات را) (٥٤٨) (ديد مريم صورتى بس جانفزا) (٣٢٢) (ديد موسى يك شبانى را به را) (١٩٥) (ديده را ناديده مىآريد ليك) (٣٠٥) (ديده و دل هست بين اصبعين) (٣٠٤) (ديگرى آمد كه بگذشت اين صفر) (٣٩٧) (ديو اگر عاشق شود هم گوى برد) (٥٨٦) (ديو حرص و آز و مستعجل تگى) (٥٦٠) (ديو گر خود را سليمان نام كرد) (٣٦٧) (ديو گرگ است و تو همچون يوسفى) (٥٣١) (دى يكى مىگفت عالم حادث است) (٤٠١)
«ذ»
(ذرّهاى سايهى عنايت بهتر است) (٥٨٨) (ذرّهاى گر در تو افزونى ادب) (٤٩٢) (ذكر با او همچو سبزهى گلخن است) (١٦٠)
«ر»
(راز پنهان با چنين طبل و عَلَم) (٤١١) (راز گويان با زبان و بىزبان) (٥٦٧) (راست بينى گر بُدى آسان و زَب) (٤١٦) (راست فرمود آن سپهدار بشر) (٥٤٩) (راست فرموده است با ما مصطفى) (٢٩٤) (راست مىفرمود آن بحر كرم) (٢٢٩) (راست نايد بر شتر جفت جوال) (١٠٣) (ربع قرآن هر كه را محفوظ بود) (٢٧٠)