احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٦٩٣ - «ب»
(اين پذيرفتى بماندى زان دگر) (٣٧٦) (اين پيمبر گفت چون بشنيد قدح) (٣٦٦) (اين تفاوت عقلها را نيك دان) (٤٣٦) (اين تو را باور نيايد مصطفى) (٥٥١) (اين جهاد اكبر است آن اصغر است) (٥٠٧) (اين جهان جادوست ما آن تاجريم) (٤٥٤) (اين جهان خواب است اندر ظن مَايست) (٢٨١) (اين جهان را كه به صورت قائم است) (٢٨١) (اين جهان زندان و ما زندانيان) (٤٨) (اين جهان گويد كه تو رهشان نما) (٥٢١) (اين جهان و آن جهان با او بود) (٤٤٢) (اين چه باد است اندر اين خُرد استخوان) (٥٤١) (اين چنين جذبى است نى هر جذب عام) (٣٧٤) (اين چنين ذو النون مصرى را فتاد) (١٨٤) (اين چنين سيرى است مستثنى ز جنس) (٣٧٤) (اين چنين شه را ز لشكر زحمت است) (١٢٨) (اين چنين فرمود آن شاه رُسُل) (٤١٣) (اين چنين كژ بازيى در جفت و طاق) (٢٢٨) (اين حروف حالهات از نسخ اوست) (٣٠٤) (اين حكايت يادگير اى تيز هوش) (٤٩٨) (اى ندانسته تو شرّ و خير را) (٣٤٩) (اى زكاتت كيسهات را پاسبان) (٥٨٣) (اين سخا شاخى است از سرو بهشت) (١٨٢) (اين سلاح عجب من شد اى فتى) (٤٤٠) (اين غلط ده ديده را حرمان ماست) (٣٠٣) (اين فروع است و اصولش آن بود) (٤٠٠) (اين معايَن هست ضدّ آن خبر) (٥٦٦) (اين ندانى كز پى من چَه كنى) (٥٥١) (اين نسب خود پوست او را بوده است) (٣٦٣) (اين نظر از دور چون تير است و سَم) (٣٥٨) (اين نگر كه مبتلا شد جان او) (٢٣٢) (اين همه دارند و چشم هيچ كس) (٣٠٧) (اين يكى مىگفت عالم حادث است) (٤١٦) (اى همه ينظر بنور اللَّه شده) (١١٦) (اى هميشه حاجت ما را پناه) (٦)
«ب»
(با تو او چون است هستم من چنان) (٤٤٦) (با چنين قهرى كه زفت و فايق است) (٤٢٠) (باد بر تخت سليمان رفت كژ) (٣٨٠) (بادهاى كان بر سر شاهان جهد) (٥٠٤) (باز آيد جان هر يك در بدن) (٤٦٦) (باز اسپيدى به كمپيرى دهى) (٣٩٨) (باز باش اى باب بر جوياى باب) (١٤٥) (با زبان حال مىگفتى بسى) (٥٣٨) (باز بر زن جاهلان غالب شوند) (١٠٨) (باز در خم او شود تلخ و حرام) (١١٢) (باز فرمود او كه اندر هر قضا) (٢٦٩) (باز مرغى فوق ديوارى نشست) (٣٠٥) (باشد آنگه از دواجات دگر) (٥٠١) (باش در روزه شكيبا و مُصر) (٤٦٤) (باغبانى چون نظر در باغ كرد) (٢١٣) (با محمّد بود عشق پاك جفت) (٤٨٤) (با مريدان آن فقير محتشم) (٣٨٥) (بانگ ديوان گلّهبان اشقياست) (٣٣٣)