احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٩٦ - كيد زن را بين و شهوت پيشگان
در نزد والى شفاعتى كنى. چون قاضى را بدو نظر افتاد عاشق جمالش شد. و به او گفت به اندرون شو و در نزد كنيزكان من بنشين تا من رسولى نزد والى بفرستم و آن وقت برادر تو را خلاص كنم. هر گاه مىدانستم كه والى از او چند درم مىخواهد من مىدادم كه سخن گفتن تو مرا بسى خوش آمد. زن بازرگان گفت ايّها القاضى چون اين كارها كنى نبايد ديگران را ملامت گويى. قاضى گفت اگر به منزل من در نيايى شفاعت نكنم برخيز از اينجا بيرون شو. زن بازرگان گفت اگر تو را قصد همين است منزل من بهتر و مستورتر است. پس قاضى به او گفت منزل تو كجاست؟ زن گفت در فلان مكان است. و همان روز كه از والى وعده خواسته بود از قاضى نيز وعده بخواست. پس از آن بيرون آمده نزديك وزير رفت. قصه خود بر او خواند و شكايت به او باز گفت. وزير او را به خويشتن دعوت كرد و به او گفت اگر حاجت من برآورى برادر تو را رها كنم. زن گفت اگر قصد اين است بايد در منزل باشى كه آنجا براى من و تو بهتر است. وزير به او گفت منزل تو كجاست؟ زن گفت در فلان مكان است. و از آنجا بيرون آمده نزد ملك آن شهر رفت. و قصه خود را بر او خواند و رهايى برادر تمنا كرد. ملك به او گفت كه در زندانش كرده؟ زن گفت اى ملك والى او را در زندان كرده پس ملك نيز مفتون غنج و دلال او شد. آن گاه به او گفت با من به قصر اندر آى تا به سوى والى بفرستم كه برادر تو را خلاص كند. زن گفت اى ملك اين از بلند اقبالى است كه ملك به چو منى ميل كند. و لكن اگر ملك مرا به قدوم مبارك بنوازد مرا فرق به فرقدان خواهد سود. چنانكه شاعر گفته:
|
فرشته رشك برد بر جمال مجلس ما |
گر التفاوت كند چون تو مجلس آرايى |
|
ملك به او گفت ما با تو مخالفت نكنيم. پس ملك را به روز ميعاد دعوت كرد. و منزل خود به او شناسانيد. و در حال از نزد ملك بيرون آمده پيش مرد نجّار رفت و به او گفت همىخواهم كه صندوق چهار طبقه بسازى كه بر روى يكديگر باشند و هر طبقه درى داشته باشد جداگانه. نجّار گفت سمعاً و طاعةً. آن زن گفت مزد تو چند است؟ نجّار گفت چهار دينار مزد من است. و اگر مرا كامى بخشى و از وصل خويشتنم بنوازى مزد من همان است. زن گفت اگر چنين است صندوق را پنج طبقه بساز. نجّار گفت حبّاً و كرامةً پس نجار را به روز ميعاد دعوت كرد گفت فلان روز بيا و صندوق بياور. نجّار گفت اى خاتون بنشين و همين ساعت صندوق بگير. من خود به روز موعود خواهم آمد. آن زن بنشست تا آن كه صندوق پنج طبقه از نجّار گرفته به منزل خود باز گشت. و صندوق را در غرفه گذاشته چهار جامه برداشت و به سوى صبّاغ رفت و هر يك را جداگانه رنگ كرد.