احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٨٥ - عاريه؛ تاديه بايد شود
محبوب بود. گفت حاجت نيست من خود نشان بنمايم. چنان كه در حال پادشاه بميرد شما پاى او بكشيد مرده و بيرون اندازيد. پادشاه گفت با اين همه نشان كو؟ گفت آوردم اما تو و وزير و من در خلوت درآييم. چنان نشان بنمايم كه تو بىهوش شوى كه يقين شودت كه هيچ شكى و گمانى و شبههاى نماند. چون درآمدند آن سر بند دختر و انگشترى و آن علامتهاى ديگر با او نمودند.
|
غم با لطف تو شادمانى گردد |
عمر از نظر تو جاودانى گردد |
|
|
گر باد به دوزخ برد از كوى تو خاك |
آتش همه آب زندگانى گردد |
|
|
عشق ار چه بلاى روزگار است خوش است |
اين باده اگر چه پر خمار است خوش است |
|
|
ورزيدن عشق اگر چه كارى صعب است |
چون با تو نگارى سر و كار است خوش است |
|
مقالات شمس، نسخه فاتح، ورق ١٩ و نيز در ورق ٢٦ از همان كتاب اين حكايت به صورت خلاصه آمده بدين گونه:
آن پادشاه كه سه پسر داشت و وصيت كردشان كه زينهار اللَّه اللَّه كه به فلان قلعه در مرويد. اگر آن نگفتى ايشان را ياد آن نبودى تا رفتند. صورتى ديدند كه در صفت نگنجد. دختر فلان پادشاه نامش نبشتهاند. رفتند به خواستارى. پادشاه گفت مرا دختر نيست هر كه دعوى كند و نياورد نشان. سر او ببرم. آن پسران سر به باد دادند سرشان را در آن خندق انداختند كه پر سر شده بود همه از اين واقعه. خدمت شما را به حكايت تصديع ندهم. و گر نه آيتهايى است در شرح اين. و احاديث است نبوى خاصه در تقرير آن گاو زرين و دريافتن دايه و دختر و عاقبت نشان برون آوردن.
و باز در ورق ٧١ و ٧٥ نيز اين حكايت را به اشارات آورده است.
[ص ٢١٧ به بعد قصص مثنوى]
[عاريه؛ تاديه بايد شود]
١٠٤٥-
|
«عاريه است اين كم همىبايد فشارد |
كان چه بگرفتى همه بايد گزارد |
|
اشاره است بدين خبر:
الْعَارِيَّةُ مُؤَدَّاةٌ وَ الْمِنْحَةُ مَرْدُودَةٌ[١].
جامع صغير، ج ٢، ص ٦٧، كنوز الحقائق، ص ٨٤، حلية الاولياء، ج ٩، ص ١٦٣ به حذف ذيل خبر.
[ص ٢١٨ احاديث مثنوى]
[١] - عاريه بايد( به صاحبش) برگردد. ولى عطا و بخشش را( به صاحبش) بر نمىگردانند.