احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٠٥ - «عفو كن تا عفو يابى در جزا»
[احمد ٦ از هجران حق بىتاب شد]
٨٧٠-
|
مصطفى را هجر چون بفراختى |
خويش را از كوه مىانداختى |
|
مأخذ آن روايت ذيل است:
عَنِ ابن عَبَّاسٍ انَّ رَسُولَ اللَّهِ ٦ لَمَّا نَزَلَ عَلَيهِ الوَحىُ بِحرَاء مَكَثَ ايَّاماً لَا يَرَى جِبرِيلَ فَحَزَنَ حُزنَاً شَدِيداً حَتَّى كَانَ يَعدُو الَى ثَبِير مَرَّةً وَ الَى حِرَاءٍ مَرَّةً يُرِيدُ ان يُلقِىَ نَفسَهُ مِنهُ فَبَينَا رَسُول اللَّهِ ٦ كَذلِكَ عَامِداً لِبَعضِ تِلكَ الجِبَالِ الَى ان سَمِعَ صَوتاً مِنَ السَّمَاءِ فَوَقَفَ رَسُولُ اللَّهِ ٦ صَعِقاً لِلصَّوتِ[١].
دلائل النبوة، ج ١، ص ٦٩ [ص ١٨٨ قصص مثنوى]
[ «عفو كن تا عفو يابى در جزا»]
٨٧١-
|
تو ز غفلت بس سبو بشكستهاى |
در اميد عفو دل بر بستهاى |
|
|
عفو كن تا عفو يابى در جزا |
مىشكافد مو قدر اندر سزا |
|
[١] - از ابن عباس نقل شده. زمانى كه رسول خدا٦ در حرا بود و به آن حضرت وحى مىشد براى چند روزى وحى به تأخير افتاد و جبرئيل را نديد. به همين جهت شديداً غمگين شد. به طورى كه شتابان گاهى به كوه ثبير و گاهى به كوه حرا مىرفت. و مىخواست خود را از آنجا به پايين افكند. يك بار كه چنين قصدى داشت ناگهان صدايى از آسمان شنيد آنچنان كه در جا ايستاد و از شدّتش بىهوش شد.