احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٥٠ - ياور ابليس در اغوا«زن» است/ بىوفايىهاى زن را قصههاست
دادم و آبادان داشتم، امروز من مىروم با من چه خواهى كردن؟ از باغ آوازى آمد كه مرا پاى نباشد كه با تو بيايم و چون تو بروى ديگرى خواهد آمد. از باغ نوميد شد. پس زن را گفت كه عمر در سر تو كردم و از بهر تو رنجها كشيدم امروز بخواهم رفت چه كنى؟ گفت تا زنده باشى خدمت كنم و اگر بميرى جزع و فرياد كنم و چون تو را ببرند با تو تا لب گور بيايم و چون پنهان شوى در خاك نيايم. اما بنالم و بگريم و باز گردم و شوهرى ديگر كنم.
و مرد از وى نيز نوميد شد، روى به كتاب كرد و گفت بخواهم رفت چه خواهى كرد؟ گفت من با تو باشم و اگر در گور شوى مونس تو باشم و چون قيامت برخيزد دستگير تو شوم و هرگز تو را نگذارم.
و در كتاب فرائد السّلوك حكايت فوق مذكور است به صورت ذيل:
گويند از سالكان طريقت و حافظان شريعت سالكى امين و ناصحى تقى را:
شعر
|
مُحيى الدَّوَارس من شَريعَة احمَدَ |
وَ رُسُوم سُنَّتهَا مُرُوَّتْ عُطَّل[١] |
|
زمان اجل نزديك آمد و وقت استرداد امانت فراز رسيد. و در تحت تملك و قيد تصرف او زنى بود و باغى و مصحفى. زن را گفت اى رفيق موافق و اى يار مساعد، سالهاست تا مرائر مصاحبت ميان ما استمرار دارد و قواعد مصادقت استحكام. و محب صادق و دوست موافق آن است كه حق صحبت قديم فراموش نكند. و منافق غدار آن كه چون دوستى نو يافت كهن را به عدم التفات مخصوص گرداند.
شعر
|
وَ ذُو الغَدر لَا يَرعَى تَليدَ مَوَدَّةٍ |
وَ يَقْتَادُهُ الُودُّ الطَّريف فَيَتْبَعُ[٢] |
|
اكنون اشتياق نفس به مَقارّ قدس، قائد زمام من شد. و تَوقان [: آرزومندى] روح به جوار رحمت مرا بر سفر آخرت باعث آمد با من چه خواهى كرد؟ از حال سفر و اقامت مرا آگاهى ده. زن گفت موافقت در سلوك آن مقصد، حالى را ممكن نيست. و مصاحبت در سپردن آن راه، متصور نه. اما چون بدان منزل پيوستى و در آن موضع مقيم شدى، مدتى طريق وفاى تو مسلوك دارم و با ديگرى سر بر بالين ننهم. چون آن مدت منقضى شود و آن عُدّت سپرى گردد، صحبت ديگرى اختيار كنم و با او سر از گريبان عيش بر آرم و گويم:
[١] - او( ممدوح شاعر) آنچه را از شريعت و سنتهاى رسول خدا٦ فراموش و تعطيل شده است احيا مىكند.
[٢] - بى بىوفا كسى است كه محبتهاى گذشته دوست خود را فراموش مىكند. و به دنبال ديگرى كه به تازگى دم از دوستى زده است برود.