احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢٨٤ - پير هر قومى به مانند نبى است
مأخذ آن روايت ذيل است كه در حلية الاولياء، ج ٨، ص ١٠٠ و رساله قشيريه، ص ٩ و تذكرة الاولياء، ج ١، ص ٨٤ نقل شده و اينك آن را از مأخذ اخير در اينجا نقل مىكنيم:
نقل است كه سى سال هيچ كس لب او (فُضيل عياض) خندان نديده بود. مگر آن روز كه پسرش بمرد. تبسّمى بكرد. گفتند خواجه اين چه وقت اين است؟ گفت دانستم كه خداى راضى بود به مرگ اين پسر. من موافقت رضاى او را تبسمى بكردم.
و نظير آن حكايتى است كه هم در تذكرة الاولياء، ج ٢، ص ٦٨ مذكور است به شرح ذيل:
نقل است كه ابن عطا ده پسر داشت همه صاحب جمال. در سفرى مىرفتند با پدر.
دزدان بر او افتادند و يك يك پسر او را گردن مىزدند و از هيچ نمىگفت. هر پسرى را كه بكشتندى روى به آسمان كردى و بخنديدى تا نُه پسر را گردن بزدند. چون آن ديگر را خواستند كه به قتل آرند روى به پدر كرد و گفت زهى بىشفقت پدر كه تويى! نُه پسر تو را گردن زدند و تو مىخندى و چيزى نمىگويى؟ گفت جان پدر آن كس كه اين مىكند با او هيچ نتوان گفت كه او خود مىداند و مىبيند و مىتواند. اگر خواهد همه را نگاه دارد. دزد چون اين بشنيد حالتى در وى ظاهر شد. گفت اى پير اگر اين سخن پيش مىگفتى هيچ پسرت كشته نمىشد.
[ص ١٠٥ قصص مثنوى]
[پير هر قومى به مانند نبى است]
٤٣٨-
|
«گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش |
چون نبى باشد ميان قوم خويش |
|
اشاره به حديثى كه به صور ذيل روايت مىشود:
الشَّيخُ في بَيته كَالنَّبىِّ في قَومه[١].
جامع صغير، ج ٢، ص ٤٢، كنوز الحقائق، ص ٧٤
الشَّيخُ في اهله كَالنَّبىِّ في أُمَّته[٢].
جامع الأخبار ص ٩٢، مشكاة الأنوار ص ١٦٩، جامع صغير، ج ٢، ص ٤٢، كنوز الحقائق، ص ٧٦
الشَّيخُ في قَومه كَالنَّبىِّ في امَّته[٣].
لطائف معنوى، ص ١٣٠ و مؤلف اللؤلؤ المرصوع (ص ٤٥) و سيوطى در اللآلى المصنوعة، ج ١، ص ١٥٣ اين حديث را جزء موضوعات آوردهاند.
[ص ٨٢ احاديث مثنوى]
[١] - پير و بزرگ خانواده به منزله پيامبر در قومش است.
[٢] - پير در ميان اهل و تبارش مانند پيامبر در ميان امّتش است.
[٣] - پير در ميان قومش مانند پيامبر در ميان امّتش است.