احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢٧٢ - عاقبت قاتل سزاى خويش ديد
[عاقبت قاتل سزاى خويش ديد]
٤٢٣-
|
«آن يكى در عهد داود نبى |
نزد هر دانا و پيش هر غبى |
|
مأخذ آن حكايتى است كه در قصص الانبياء ثعلبى، ص ٢٣٤ و در تفسير ابو الفتوح، ج ٤، ص ٤٦٠ آمده و از مأخذ اخير در اينجا نوشته مىشود:
عكرمه گفت از عبد اللّه عباس كه دو مرد از بنى اسرائيل پيش داود آمدند و يكى بر ديگرى دعوى كرد كه او گاوى از آن من غصب مىدارد و مدعى ضعيف بود و مدّعى عليه قوى بود. داود مدّعى را گفت بيّنه دارى؟ گفت نه. مدعى عليه را گفت تو كه صاحب يدى بيّنه دارى؟ گفت نه. گفت برخيزيد تا من در كار شما نگرم. ايشان برفتند.
داود آن شب در خواب ديد كه او را گفتند اين مرد مدّعى عليه را پيش خوان و بفرماى تا او را بكشند. و از خواب در آمد. و گفت اين چه خواب است كه من ديدم و اعتماد نتوان كردن. توقف بايد كرد. يك بار ديگر بديد. توقف كرد. ديگر باره بديد با تهديد كس فرستاد و ايشان را حاضر كرد. و گفت خداى مرا فرموده است و وحى كرد به من در خواب كه تو كه مدعى عليه هستى تو را بكشم. گفت مرا بىبيّنتى بكشى. گفت مرا نگفتند كه بينّت طلب كنم. مرا امرى كردند به قتل تو و من فرمان خداى را تأخير نكنم. چون مرد بدانست كه لا بد او را بخواهند كشتن. گفت يا نبى اللَّه دانى تا قصه من چيست؟ من پدر اين مرد را بكشتم و اين گاو را از او بستدهام. مرا نه براى گاو مىفرمايد كشتن، خداى براى خون آن مرد مىفرمايد. داود- ٧- بفرمود تا او را به قصاص آن مرد بكشتند